تبليغاتX
قلم - دو معنای فقر

قلم

به یاد عاشقان سر بریده قلم دستان دست از جان بریده

دو معنای فقر

یک روز مرد ثروتمندی دست پسرکوچکش راگرفت تا باسفردراطراف محلات فقیرنشین شهر و روستا اورا با معنای فقر آشنا سازد. آنها یک شبانه روز در مزرعه فقیری ماندند وبعد به منزل مجلل خود برگشتند
پس از این سفر کوتاه، پدر از پسرش پرسید:خب، سفر چطور بود؟
پسر پاسخ داد:خیلی خوب بود، پدر!
پدر پرسید:پسرم دیدی مردم فقیر چطور زندگی می کنند؟
-بله پدر!
-و تو چه یاد گرفتی؟
-ما یک سگ بزرگ در منزل داریم اما آنها چهار تا داشتند. ما یک استخر داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا ندارد وآنها یک جوی داشتند که انتها نداشت! ما برای روشن کردن باغ از لامپ استفاده می کنیم اما آنها ستاره های آسمان را داشتند. گلخانه ما فقط تا حیاط جلویی می رسد اما آنها تا چشم کار می کرد، مزرعه و فضای سبز داشتند
وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد، پدر چیزی برای گفتن نداشت. پسر اضافه کرد: راستی پدر از اینکه به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم از تو تشکر می کنم و امیدوارم به خاطر فقیر بودنمان زیاد غصه نخوری!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 23:31  توسط آوای سکوت  |