تبليغاتX
قلم

قلم

به یاد عاشقان سر بریده قلم دستان دست از جان بریده

سخاوت

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ )) پيشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد : (( يك بستني ساده چند است ؟ ))

در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده

پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.

پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 0:0  توسط آوای سکوت  | 

دو معنای فقر

یک روز مرد ثروتمندی دست پسرکوچکش راگرفت تا باسفردراطراف محلات فقیرنشین شهر و روستا اورا با معنای فقر آشنا سازد. آنها یک شبانه روز در مزرعه فقیری ماندند وبعد به منزل مجلل خود برگشتند
پس از این سفر کوتاه، پدر از پسرش پرسید:خب، سفر چطور بود؟
پسر پاسخ داد:خیلی خوب بود، پدر!
پدر پرسید:پسرم دیدی مردم فقیر چطور زندگی می کنند؟
-بله پدر!
-و تو چه یاد گرفتی؟
-ما یک سگ بزرگ در منزل داریم اما آنها چهار تا داشتند. ما یک استخر داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا ندارد وآنها یک جوی داشتند که انتها نداشت! ما برای روشن کردن باغ از لامپ استفاده می کنیم اما آنها ستاره های آسمان را داشتند. گلخانه ما فقط تا حیاط جلویی می رسد اما آنها تا چشم کار می کرد، مزرعه و فضای سبز داشتند
وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد، پدر چیزی برای گفتن نداشت. پسر اضافه کرد: راستی پدر از اینکه به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم از تو تشکر می کنم و امیدوارم به خاطر فقیر بودنمان زیاد غصه نخوری!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 23:31  توسط آوای سکوت  | 

اي جماعت چطوره حالات‌تون


اي جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پيش کسي خم نشه
از سر بنده سايه‌تون کم نشه
راز و نياز و بندگي‌تون، درست
حساب کتاب زندگي‌تون درست
باز يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسيني‌ش نمي‌دونم چرا
بيني و بيني‌ش، نمي‌دونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نمي‌دن مثل قديما دوستا
شاپرکا به نيش مجهز شدن
غريب‌گزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دل‌شکسته بهش حرج نيست
شعر شکسته بسته بهش حرج نيست
تا که ميفته دندوناي شيري
روي سرت مي‌شينه برف پيري
کميسيون مرگ مي‌شه تشکيل
درو مي‌شن بزرگتراي فاميل
يه دفعه هم‌کلاسيا پير مي‌شن
هم‌بازيا پير و زمين‌گير مي‌شن
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
گذشت دوره‌اي که «ما» يکي بود
خدا و عشق آدما يکي بود
تو کوچه‌هاي غربي ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته ديگه توي شهر ما نيست
دلي که مثل کاروان‌سرا نيست
يه چيزي مي‌گم ايشالّا دلخور نشين
قربون اون دلاي تک سرنشين
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چي مرده
مرداي ده، مرداي کاه و گندم
مرداي ده مرداي خوان هشتم
مرداي پشت کوه، مثل خورشيد
تو دلشون هزار جام جمشيد
کيسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون
بيل و کلنگ‌شون هميشه براق
قليون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا مي‌شن از رختخواب
يکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتاي رُستَمن به قدّ و قامت
هيکل‌شون توب، تن‌شون سلامت
نبوده غير گرده‌ي گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بي‌ريا
مرداي نازدار اهل شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه‌ي بي‌دليل
مرداي سرشکسته‌ي زن ذليل
مرداي دکتراي حلّ جدول
مرداي نق نقوي ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرين مي‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافه‌کاري
توي رَگاشون مي‌کشه تنوره
تري‌گليسريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمه‌هاشون
هميشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زير دست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جَستن از مظان شک‌ها
دايرةالمعارف کلک‌ها
بچه به دنيا مي‌آرن با نذور
اغلب‌شون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم مي‌زنن
پشت سر اما واسه هم مي‌زنن
اين‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مرداي شهري کارشون درسته
مشدي حسن چاي و سماورت کو
سيني با قالي و گلپرت کو؟
اي به فداي ريخت و شکل و تيپت
بوي چپق نمي‌ده عِطر پيپت
مشدي حسن قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون که دهاتي و نجيبه مشدي
ميون شهريا غريبه مشدي
قديم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربيت بود
آدم‌کُشي يه جور معصيت بود
معني نداره توي عصر «سي دي»
بزرگ و کوچيکي و ريش سفيدي
تقي به فکر رونق نقي نيست
کسي به فکر نفع مابقي نيست
مقاله‌ها پشت هم اندازيه
جناج و باند و حزب و خط بازيه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقيم يادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض ميزه
چقدر ميز و صندلي عزيزه
تموم فکر و ذکرمون همينه
که هيشکي پشت ميزمون نشينه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
ميز رياست سر زانوشون بود
بيا بشين که ميز اگه وفا داشت
وفا به صاحباي قبل ِ ما داشت
قديم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلي به صاحبش بود
فقيه اگه بالاي منبر مي‌نشست
جَوون سه چار پله پايين‌تر مي‌شِست
معني شأن و رتبه يادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روي لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون ميز هم عزيزن
رفوزه‌ها هميشه پشت ميزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ايدز پيش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي
جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه «خاطرم حزين» بود
دعا کنين که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 17:14  توسط آوای سکوت  | 

بدون شرح

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:0  توسط آوای سکوت  | 

هيچی!!!!!!!

 

گيرم همه نشاط دنيا را يكسر بدامن من ريزند
يا آنچه محنت آور و نازيباست , همواره از دلم همه بگريزند
آيا در آن زمان كه بخندم شاد , لرزان لبي ز غصه نخواهد سوخت؟
چشمي ز پشت قطرة اشكي گرم , بر نقش غم نگاه نخواهد دوخت ؟
آيا شبي سياه به رويي زرد اشكي بياد رفته نمي لغزد ؟
طفلي درون كلبه تنگي سرد , با مادري گرسنه نمي لرزد ؟
آخر كنار حسرت و رنج اي دوست , فارغ كجا توان شد و خوش خنديد
آن درد را چگونه نبايد ديد , وين ناله را چگونه توان نشنيد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 13:42  توسط آوای سکوت  | 

يوسف ثانی

گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی

چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی

شيرين تر از آنی

به شکر خنده که گويم

ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی

تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه

هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانی

صدبار بگفتی که دهم زان دهنت

کام چون سوسن آزاده

چرا جمله زبانی

گويی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسمم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذران

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 17:3  توسط آوای سکوت  |