تبليغاتX
قلم

قلم

به یاد عاشقان سر بریده قلم دستان دست از جان بریده

ايستگاه اولين

آي عاشقان!
آي همگنان‌ِ آس و پاس من!
آي شاهدان بازگشت بي‌هراس من به ايستگاه اولين!
اولين حضور آدمي در قرارگاه خلقت پديده‌ها
در بهار خانة طلوع و اولين گل وجود
با پري بهانه‌اي عجيب و رازناك
آي عاشقان!
آدمي كه كوچك است در ميانتان مباد
رازي از حقيقتي بزرگ پيش ماست
آدمي كه كوچك است،
عقل او بزرگ نيست
عشق او بزرگ نيست،
درد او بزرگ نيست،
آرزوي او بزرگ نيست
باري اندك است سهم او ز درك و معرفت
فهم او ضعيف و جهل او قوي‌ست
ديدگاه او عاشقانه نيست
عادلانه نيست
آدمي كه كوچك است
راز عشق را نمي‌توان، در كتاب ذهن او نوشت
آدمي كه كوچك است
جاي سيب، هندوانه مي‌خورد
بايد اسم عشق را جويد و آب، در دهان او گذاشت
سيب خورد و داغ بر زبان او نهاد
كافي است اين اشاره‌ها
تو ‌آخر كتاب را بخوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 15:28  توسط آوای سکوت  | 

فصول نانوشته


سوز عشق سنگ را برشته مي‌كند
كوه صبر را هزار رشته مي‌كند

زهد خشك ديو مي‌كند فرشته را
درد عشق ديو را فرشته مي‌كند

سير زاهدانه وحدت وجود را
تيغ كثرت است و رشته رشته مي‌‌كند

ماه من كه خود كتاب عشق تازه است
صحبت از فصول‌ِ نانوشته مي‌كند

اي فرشته فربگي مكن كه لاغر است
عقل زاهد و تو را برشته مي‌كند
فكر مي‌كند كه در بهشت مي‌توان به جاي نان فرشته خورد
يا كه حوري‌ِ برشته خورد
عقل، ماه من اگر فرشته است زاهد اين فرشته را
يقين، پيش از اين برشته كرده است و خورده است
عشق گريه مي‌كند به سرنوشت عقل
گريه‌اي كه سنگ را برشته مي‌كند

مات مانده‌ام كه اعتراض بي‌سبب
عقل، خود چرا بر اين نوشته مي‌كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:17  توسط آوای سکوت  | 

داستان

آشكارسازترينه‌اي براي آدم
يك بهشت بود و روز بود و شب نداشت
عقل هم يك فرشته بود و از كسي طلب نداشت
عشق هم
آنچنان كه گفته‌اند و داني اي اميد، تاب و تب نداشت
درد هم
در ميان آن پديده‌هاي رنگ رنگ و گونه‌گونه
نازنين من! يك سبب نداشت
تا ستايد آفريدگار‌ِ اين شكوه بي‌نظير و‌ آفرينش عظيم را
كسي نبود يا كسي ادب نداشت
در چنين قرارگاه سبز و خلوت هزاربيشه
يك فرشته لب نداشت
بس كه خود‌سرانه در علاج‌گونه‌اي عطش
دم به دم
به هر بهانه با لبان عاشقي مكيده مي‌شدند
يك درخت توبه‌دار سيب هم
در سه ك‍ُنج اين بهشت
بر زمين نشسته بود
با هزار سيب زرد‌روي و لاله فام
مثل سيبهاي عاشق دورنگ
لابه‌لايشان سيبهاي نارسيدة زمردين لطفهاي كال و ناتمام
ديو هم در آن ميانه
چون كه هيچ آفريده‌اي پري نبود
آشكارساز سرشكسته بود
آدم بزرگ هم
يعني آن پدر‌بزرگ نازنين ما
در سراسر بهشت
آس و پاس بود و مي‌كشيد هر طرف سرك
هر كجا كه بود يك ترك
دست او
پيش‌تر دويده بود و ديده بود و
چشم او درون آن پريده بود
در سراسر بهشت
يك فرشته نيز
در گزند آدم بزرگ، در امان نبود
بس كه در حوالي پري شدن
صد هزار بار
روي بال اين پري پرنده‌هاي نازدار
پا نهاده بود
باري آدم بزرگ و همسرش بهشته را
در بهشت
بر بهشت حاكميتي عجيب بود
آزمون طراز او در اين ميان فقط
آن درخت توبه‌دار سيب بود
آي آدم قشنگ من!
آدمك مشو!
اين بهشت مال توست
با تمام باغها و راههاي آن
هر چه عشق توست
من در اين نگارخانه جاي داده‌ام
غير از آن درخت توبه‌دار سيب
آن درخت را عزيزدار و پيش او نرو
هيچ‌گاه از او سخاوتي طلب مكن
هر چه خواستي به من بگو
مدتي گذشت
آدم قشنگ، غول شد
هر چه داشت
خرج ارتفاع و عرض و طول شد
شكم درشت كرد و
هوكشيد
هر چه ديد پيش رو
از گل و ستاره تا درخت و چشمه را فروكشيد
پا نهاد پيش و بو كشيد و
بوي سيب را شناخت
زو كشيد و با دو گام
در كنار آن درخت نازدار سيب ايستاد
نعره‌اي كشيد و مشت خويش را
مثل صخره
روي كاكل قشنگ آن عزيز نازدار پرت كرد
لطف كالي از درخت كندو
تا به نيمه گاز زد
نيم ديگرش چه شد؟
نيم ديگرش به همسرش بهشته مي‌رسد
داد يا نداد؟
داد!
لطف كال
تا كه خورده شد
هوا گرفت
حال آسمان خراب شد
باد سرد غم وزيد و
آدم بزرگ لخت و عور ماند
برگ‌ِ سبز
پهن كرد روي چيز يا نكرد‌ ماه من!
تفاوتي نمي‌كند
پوپك خبرنگار من
به اتفاق چند عاشق پري درنگ
تا كه سيب‌وارة زمين
چهل قبا عوض كند
اين سرود ننگ سوز را به تشتك ترانه ريختند
اينچنين:
روزي آدم بزرگ
آن پدر بزرگ نازنين ما
بي‌اجازة خدا
لطف كالي از درخت كند و خام خام خورد و
راست راست راه رفت
و خيره خيره در درون چشم آبي خدا نگاه كرد
مثل كودكي كه عقل او بزرگ نيست
كار او بزرگ نيست
آدم بزرگ
از درخت سيب، لطف كال‌ِ مي‌ك‍َند!
بي‌اجازة خدا
خام خام مي‌خورد
و راست راست راه مي‌رود
و خيره خيره در درون چشمهاي آبي خدا نگاه مي‌كند!
اين عجيب نيست!
گرچه در نظر
سيب توبه‌دار كوچكيست
با چنين بهانه مي‌توان سالها گريست
تا ابد گريست
عشق نازنين!
خداي را تو خود به من بگو
بعد از اين چگونه مي‌توان
رو به رو به چشم آبي خدا نگاه كرد؟
من كه هستم؟
از نواده‌هاي او
مرده‌ِ ريگ درد او به من رسيده است
از خجالت آب مي‌شدم
وقتي آسمان به من نگاه مي‌كند
شرم مي‌كنم به آسمان نظر كنم
شرم مي‌كنم
ز باغ سيب در زمين گذر كنم
سيبي
اتفاق را كه مي‌خورد بر لب نگاه من؛
گريه مي‌كنم
ضجه مي‌زنم
داد مي‌كشم
آنچنان كه روح شرمگين من
اگر سفر كند ز شهر تن، عجيب نيست
آي عاشقان!
من سكوت درد را شكسته‌ام
من بهانه داده‌ام به دست گريه‌ها
امشب اين سكوت را
ريختم به تشتك ترانه‌ها
كيستم؟
امشب آشكار ساز اين پري بهانه‌ها

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 23:31  توسط آوای سکوت  | 

مباد .....

مباد سفره رنگين‌تان کپک بزند
خلاف ميل شما چرخکي فلک بزند

به پاس‌بان محل بسپريد نگذارد
گرسنه‌اي سر اين کوچه ني لبک بزند

شما به پاکي ايمان خويش شک نکنيد
درخت دين جماعت اگر شتک(1)بزند

شما به پاکي باغات خويش شک نکنيد
اگر هنوز گلويي، دم از فدک بزند

رها کنيد علي را که مثل هر شب خويش
به زخم کهنه و نان جوش نمک بزند

امير قافله گيرم که عزم جنگ کند
نشسته‌اند سواران! که را محک بزند؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 16:16  توسط آوای سکوت  | 

آب و عطش

چشم که گرداند، نگاهش به بالا افتاد. آينه‌ها چون هميشه نبودند. رنگ خاکي که در عمق‌شان بود به او مي‌فهماند که فرش اتاق را جمع کرده‌اند و به حياط برده‌اند. از آن‌جا صداي سينه‌زنها مي‌آمد.
نگاه چرخاند و به آينه‌اي که در زاويه بين دو ديوار نصب شده بود، چشم دوخت. از داخلش مي‌توانست گوشه‌اي ديگر از حياط را ببيند. جايي که مردان سياه‌پوش حلقه‌اي ساخته بودند و با همه وجود بر سينه مي‌زدند. کاش مي‌توانست از جا بلند شود و به آنان بپيوندد.
سر را به آرامي روي بالش چرخاند. آينه‌اي ديگر بر زاويه‌اي ديگر، بيرق‌هاي افراشته در باد، ‌آن سوتر، حوض مدور، پر از آب زلال. آينه‌اي ديگر شاخه‌هاي ترد و سرخي انار. آفاق مي‌خواست همه اتاق را آينه‌کاري کند؟
هر ساعت مي‌آمد و به او سر مي‌زد. چون باريکه‌اي از نور مي‌آمد و با وجودي که مَحرمش بود، چادر از سر برنمي‌داشت و او مي‌توانست از پس همان چادر حرير سپيد، دو لنگه موي بافته‌اش را ببيند و خالي را که گويي مخصوص او، درست بين دو ابروي آفاق بود. چقدر دلش مي‌خواست زبانش بچرخد و بگويد: «کي مجبورت کرده به پايم بماني دختر عمو؟ آن روزي که خطبه خوانديم، اختيار دست‌ها و پاهايم با خودم بود، اما وقتي رفتم و برگشتم...»
ولي نه او ديگر اين جمله‌ها را مي‌گفت و نه آفاق توي چشمانش زل مي‌زد که از نگاهش بخواند.
او هر روز صبح مي‌آمد و از تاي دستمال ابريشمين، تکه آينه‌اي در مي‌آورد و بر گوشه ديگري از اتاق نصب مي‌کرد، بعد پاي تخت، زانو مي‌زد و از همان پايين، مسير نگاه او را در آينه‌ي نو، تعقيب مي‌کرد.
- اين طور کم‌تر حوصله‌ات سر مي‌رود پسر عمو!
و او لب‌خند مي‌زد، سر تکان مي‌داد. به پرنده‌اي نگاه مي‌کرد که از دل اين آينه سر مي‌کشيد و به خورشيدي که از دل آن يک.
از جبهه‌اش که آورده بودند، وقتي که توان تکان دادن دست و پايش را نداشت، در اولين ديدار، از آفاق روگردانده بود.
- برو! از توي کله‌ام برو، از توي دلم برو، از زندگي‌ام برو!
اما آفاق نرفته بود. مثل ايام کودکي، آن روزها که عمو و عموزاده‌ها در آن سوي حياطِ پُر دار و درختْ زندگي مي‌کردند و اين‌ها اين سو.
آفاق مانده بود، با اين تفاوت که به اتاق‌هاي اين سوي حياط کوچيده بود.
- آفاق بيدي نيست که از اين بادها بلرزد پسرعمو! عقدي که در آسمان بسته شده، من و توي زميني نمي‌توانيم بشکنيم.
و چون بار ديگر از او روبرگردانده بود، نشسته و زاريده بود.
- خيال مي‌کني مي‌تواني به جاي دو نفر تصميم بگيري؟ پس کو پاداش انتظاري که برايت کشيدم؟
و پاداش او چه بود؟ جز يک تن لَخت و بي‌حس و نگاه‌هاي گاه شسته به اشک و گاه غرق غبار خاطرات.
صداي سينه‌زن‌ها، هم‌چنان از داخل حياط مي‌آمد. ياد حرف آفاق افتاد. وقتي که پيش از ظهر، به هنگامي که از اين گرده به آن گرده‌اش مي‌چرخاند تا بر زخم‌هاي پشتش مرهم بگذارد.
- امشب شب عاشورا است پسر عمو! شب گرفتن مراد است، قفل دلت را به ضريح دل بي‌بي زهرا بزن و بگو: «محض خاطر آفاق»
و حالا غروب به شب مي‌پيوست. در تکه‌اي از آينه چسبيده به روبه‌روي پنجره حياط، ماه سرخ و مدور حلول مي‌رد و در آينه‌هاي ديگر، مرداني سياه‌پوش در تب و تاب بودند.
- حسين مظلوم!... عزيز زهرا!
در باز شد و آفاق تو آمد. اين را از نوري که بر آينه‌ها افتاد فهميد، آرام سر چرخاند. آفاق جلو آمد. با همان چادر حرير سپيد و سيني غذا به دست.
هنوز به تمامي رو نچرخانده بود که آمد و بر لبه‌ي تخت نشست.
- پلو امام حسين است. به نيت شفا بخور پسر عمو!
لقمه‌اي را که او گرفته بود، يک سال مي‌گذشت. در اين يک سال، آفاق شده بود دست و پايش و از آن بالاتر چشم و دلش، اما هنوز هم با دل خود در کشاکش بود.
"او را خاکستر نشين خود نکردم؟"
آفاق که ظرف خالي غذا را برد، موج و تاب دو گيسويش در آينه بود. با پارچي آب برگشت و کمکش کرد تا وضو بگيرد. بعد بيرون رفت و در را بست. زلفين در را که انداخت، صدايش از پس در شنيده شد: «التماس دعا پسرعمو!»
چشم بر هم گذاشت و نيت کرد. چه کسي اذان مي‌گفت؟!
***
سنگر کوچک بود. آن‌قدر که وقتي يارانش صف بستند، براي او جا نبود. سجاده را برداشته و بيرون آمده بود. تازه قامت بسته بوند که خمپاره‌اي آمد و سوت‌کشان، دورتر از او روي زمين نشست. اين آخرين نمازي بود، که ايستاده خوانده بود.
***
- شَرَق. شَرَق. شَرَق.
صدا از پنجره تو مي‌آمد. شناي صدها تن، در شط جليل مهتاب. به آينه‌هاي سقف و گوشه کنار اتاق نگاه مي‌کرد. شکست نور بود و خرده‌هاي ستاره.
- شب گرفتن مراد است پسرعمو! با دل شکسته بخواه، به خاطر من.
سلام که داد، به دست‌هايش فشار آورد. چقدر آرزو داشت که اين دست‌ها را بالا بياورد و به سينه بکوبد، با صدايي بلندتر از سنج و طبلي که بر آن‌ها مي‌کوبيدند. اما رمقي نبود. خسته و مأيوس بار ديگر به ماه خيره شد. انگار بنا بود هر اتفاقي که بايد، از آن‌جا بيفتد. ماهي که در اتاق بود. ماهي که از اين آينه به يکي مي‌رفت، اما بيرون نمي‌رفت.
- يا زهرا! به خاطر آفاق... که جواني‌اش را به پاي من ريخته... وگرنه خودت که مي‌داني من راضي‌ام.
و با سينه‌زن‌ها هم‌صدا شد: «يا حسين!... حسين واي!»
چه مدت گذشت که ماه دوپاره شد؟! بانويي برآمد با چادري از جنس آب. جلو آمد و جلوتر. با صورتي همه نور و در ادامه‌ي چادرش، ماهي‌هايي شنا مي‌کردند، سرخ و زرد. خواست حرف بزند، نتوانست، خواست تکان بخورد، نتوانست. ملتمسانه نگاه کرد. بانو دست بر آب برد و چند پشنگ بر او زد. قطراتي بر لبش چکيد. شوق زده زبان چرخاند و به کام کشيد. کسي، انگار از درون،‌ پاهايش را تکان داد و دست‌هايش را. موجي در آينه‌ها افتاد. بانو به سوي ماه کشيده شد. آرام، سبک و با چشماني نيمه باز از جا بلند شد. از تخت به زير آمد. از لبه درگاه بالا رفت. شانه بر لنگه‌ي گشوده پنجره داد. جمعيت سياه‌پوش در زير نور مهتاب، چون موجي، بالا و پايين مي‌رفت.
- حسين عطشان...!
دستي را که جان گرفته بود، آرام آرام بالا آورد و به سينه کوبيد.
- عزيز زهرا...!
صداي افتادن زلفين در را شنيد. روگرداند، آفاق بود.

منبع: لوح

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 14:40  توسط آوای سکوت  |