چشم که گرداند، نگاهش به بالا افتاد. آينهها چون هميشه نبودند. رنگ خاکي که در عمقشان بود به او ميفهماند که فرش اتاق را جمع کردهاند و به حياط بردهاند. از آنجا صداي سينهزنها ميآمد.
نگاه چرخاند و به آينهاي که در زاويه بين دو ديوار نصب شده بود، چشم دوخت. از داخلش ميتوانست گوشهاي ديگر از حياط را ببيند. جايي که مردان سياهپوش حلقهاي ساخته بودند و با همه وجود بر سينه ميزدند. کاش ميتوانست از جا بلند شود و به آنان بپيوندد.
سر را به آرامي روي بالش چرخاند. آينهاي ديگر بر زاويهاي ديگر، بيرقهاي افراشته در باد، آن سوتر، حوض مدور، پر از آب زلال. آينهاي ديگر شاخههاي ترد و سرخي انار. آفاق ميخواست همه اتاق را آينهکاري کند؟
هر ساعت ميآمد و به او سر ميزد. چون باريکهاي از نور ميآمد و با وجودي که مَحرمش بود، چادر از سر برنميداشت و او ميتوانست از پس همان چادر حرير سپيد، دو لنگه موي بافتهاش را ببيند و خالي را که گويي مخصوص او، درست بين دو ابروي آفاق بود. چقدر دلش ميخواست زبانش بچرخد و بگويد: «کي مجبورت کرده به پايم بماني دختر عمو؟ آن روزي که خطبه خوانديم، اختيار دستها و پاهايم با خودم بود، اما وقتي رفتم و برگشتم...»
ولي نه او ديگر اين جملهها را ميگفت و نه آفاق توي چشمانش زل ميزد که از نگاهش بخواند.
او هر روز صبح ميآمد و از تاي دستمال ابريشمين، تکه آينهاي در ميآورد و بر گوشه ديگري از اتاق نصب ميکرد، بعد پاي تخت، زانو ميزد و از همان پايين، مسير نگاه او را در آينهي نو، تعقيب ميکرد.
- اين طور کمتر حوصلهات سر ميرود پسر عمو!
و او لبخند ميزد، سر تکان ميداد. به پرندهاي نگاه ميکرد که از دل اين آينه سر ميکشيد و به خورشيدي که از دل آن يک.
از جبههاش که آورده بودند، وقتي که توان تکان دادن دست و پايش را نداشت، در اولين ديدار، از آفاق روگردانده بود.
- برو! از توي کلهام برو، از توي دلم برو، از زندگيام برو!
اما آفاق نرفته بود. مثل ايام کودکي، آن روزها که عمو و عموزادهها در آن سوي حياطِ پُر دار و درختْ زندگي ميکردند و اينها اين سو.
آفاق مانده بود، با اين تفاوت که به اتاقهاي اين سوي حياط کوچيده بود.
- آفاق بيدي نيست که از اين بادها بلرزد پسرعمو! عقدي که در آسمان بسته شده، من و توي زميني نميتوانيم بشکنيم.
و چون بار ديگر از او روبرگردانده بود، نشسته و زاريده بود.
- خيال ميکني ميتواني به جاي دو نفر تصميم بگيري؟ پس کو پاداش انتظاري که برايت کشيدم؟
و پاداش او چه بود؟ جز يک تن لَخت و بيحس و نگاههاي گاه شسته به اشک و گاه غرق غبار خاطرات.
صداي سينهزنها، همچنان از داخل حياط ميآمد. ياد حرف آفاق افتاد. وقتي که پيش از ظهر، به هنگامي که از اين گرده به آن گردهاش ميچرخاند تا بر زخمهاي پشتش مرهم بگذارد.
- امشب شب عاشورا است پسر عمو! شب گرفتن مراد است، قفل دلت را به ضريح دل بيبي زهرا بزن و بگو: «محض خاطر آفاق»
و حالا غروب به شب ميپيوست. در تکهاي از آينه چسبيده به روبهروي پنجره حياط، ماه سرخ و مدور حلول ميرد و در آينههاي ديگر، مرداني سياهپوش در تب و تاب بودند.
- حسين مظلوم!... عزيز زهرا!
در باز شد و آفاق تو آمد. اين را از نوري که بر آينهها افتاد فهميد، آرام سر چرخاند. آفاق جلو آمد. با همان چادر حرير سپيد و سيني غذا به دست.
هنوز به تمامي رو نچرخانده بود که آمد و بر لبهي تخت نشست.
- پلو امام حسين است. به نيت شفا بخور پسر عمو!
لقمهاي را که او گرفته بود، يک سال ميگذشت. در اين يک سال، آفاق شده بود دست و پايش و از آن بالاتر چشم و دلش، اما هنوز هم با دل خود در کشاکش بود.
"او را خاکستر نشين خود نکردم؟"
آفاق که ظرف خالي غذا را برد، موج و تاب دو گيسويش در آينه بود. با پارچي آب برگشت و کمکش کرد تا وضو بگيرد. بعد بيرون رفت و در را بست. زلفين در را که انداخت، صدايش از پس در شنيده شد: «التماس دعا پسرعمو!»
چشم بر هم گذاشت و نيت کرد. چه کسي اذان ميگفت؟!
***
سنگر کوچک بود. آنقدر که وقتي يارانش صف بستند، براي او جا نبود. سجاده را برداشته و بيرون آمده بود. تازه قامت بسته بوند که خمپارهاي آمد و سوتکشان، دورتر از او روي زمين نشست. اين آخرين نمازي بود، که ايستاده خوانده بود.
***
- شَرَق. شَرَق. شَرَق.
صدا از پنجره تو ميآمد. شناي صدها تن، در شط جليل مهتاب. به آينههاي سقف و گوشه کنار اتاق نگاه ميکرد. شکست نور بود و خردههاي ستاره.
- شب گرفتن مراد است پسرعمو! با دل شکسته بخواه، به خاطر من.
سلام که داد، به دستهايش فشار آورد. چقدر آرزو داشت که اين دستها را بالا بياورد و به سينه بکوبد، با صدايي بلندتر از سنج و طبلي که بر آنها ميکوبيدند. اما رمقي نبود. خسته و مأيوس بار ديگر به ماه خيره شد. انگار بنا بود هر اتفاقي که بايد، از آنجا بيفتد. ماهي که در اتاق بود. ماهي که از اين آينه به يکي ميرفت، اما بيرون نميرفت.
- يا زهرا! به خاطر آفاق... که جوانياش را به پاي من ريخته... وگرنه خودت که ميداني من راضيام.
و با سينهزنها همصدا شد: «يا حسين!... حسين واي!»
چه مدت گذشت که ماه دوپاره شد؟! بانويي برآمد با چادري از جنس آب. جلو آمد و جلوتر. با صورتي همه نور و در ادامهي چادرش، ماهيهايي شنا ميکردند، سرخ و زرد. خواست حرف بزند، نتوانست، خواست تکان بخورد، نتوانست. ملتمسانه نگاه کرد. بانو دست بر آب برد و چند پشنگ بر او زد. قطراتي بر لبش چکيد. شوق زده زبان چرخاند و به کام کشيد. کسي، انگار از درون، پاهايش را تکان داد و دستهايش را. موجي در آينهها افتاد. بانو به سوي ماه کشيده شد. آرام، سبک و با چشماني نيمه باز از جا بلند شد. از تخت به زير آمد. از لبه درگاه بالا رفت. شانه بر لنگهي گشوده پنجره داد. جمعيت سياهپوش در زير نور مهتاب، چون موجي، بالا و پايين ميرفت.
- حسين عطشان...!
دستي را که جان گرفته بود، آرام آرام بالا آورد و به سينه کوبيد.
- عزيز زهرا...!
صداي افتادن زلفين در را شنيد. روگرداند، آفاق بود.
منبع: لوح