داستان زندگی دختری که آرزوهايش چال شد!
هوا ابری است اما از باران خبری نيست.گلناز دوباره شلنگ آب به دست گرفته.صدای مامان رو از داخل آشپزخونه می شنوم:ورپريده بازم آب بازی کردی اين ماه کلی پول قبض آبمون اومده.گذشته از اعتراض مامان از استشمام بوی نم ديوارها احساس مطبوعی به من دست می دهد.خصوصا اينکه از دو شب گذشته دچار تب و لرز شديد شده ام طوری که قادر به حرکت بدن تبدارم نيستم.درست از هنگامی که آن پيشنهاد کذايی را شنيدم از شدت غم و هيجان به بستر بيماری افتادم و دائما در خواب و خيالات هراس انگيز سپری می کنم. هوا تاريک شده اما هنوز سرو صدا و همهمه بچه های کوچه به گوش می رسد. کوچه قديمی ما ۲۰ خانه دارد که از هر خانه چند بچه قدو نيم قد خارج می شود!
مامان سفره شام را پهن کرده. بچه ها همگی دور سفره نشسته اند چشمانم همه جا و همه چيز را تار می بيند حتی مامان که حالا با يک ظرف سوپ کنارم نشسته.صدای گرمش را می شنوم:بخور دخترم انشاءالله که خوب می شوی .حس بلند شدن ندارم بدنم را موجی از رخوت فرا گرفته با علامت به مامان می فهمونم که اشتها ندارم.از لای چشمان نيمه بازم چهره شکسته و به غم نشسته مامان را می بينم دست گرمش را آرام روی پيشانی ام می گذارد و می گويد :اوه چقدر داغی حالا بايد يک ميوه خنک و آبدار بخوری.اما ناگهان برق چشمانش محو مشوندو غم اوليه بر چشمانش می نشينند. ميوه؟؟؟؟؟آه..!
بغض بدجوری گلويم را گرفته. نم اشکی از چشمانم سرازير می شود.مامان کاسه سوپ را کناری می گذارد و پای سفره کنار بچه ها می نشيند.بچه هايی که مانند بچه گربه ساکت و آروم نشسته اند و منتظر تقسيم جيره غذايی شان هستند.چشمانم را می بندم و خودم را به گذشته ها می سپارم:پدر با دست پر و لبی گشوده شده از خنده پا به داخل خانه می گذارد مادر به استقبالش می رود در حاليکه خسته نباشيدی می گويد ميوه ها را از پدر می گيرد.ما بچه ها خود را به آغوش پدر می اندازيم و حسابی بازی و شيطنت می کنيم.آنقدر که پدر از فرط خستگی گوشه ای به خواب می رود مادر با نگاهی محبت آميز پتوی مندرسی را بر روی پدر می کشد.
و حالا که پدر نيست! چند ماهی است که قسط های خانه عقب افتاده.بعد از آنکه با سوزن زدنهای مادر توانستم ديپلم بگيرم در يک شرکت خصوصی استخدام شدم هنوز چند ماهی نگذشته بود که رييس شرکت آن پيشنهاد کذايی اش را مطرح کرد.همانروز بدون خداحافظی از شرکت خارج شدم.اين يعنی جواب منفی برای او که جای پدرم بود.به همين سادگی از کار بيکار شدم مادر وساطت کرد اما نپذيرفت مرغش يک پا داشت.البته مادر چندان ناراضی نيست. چاره ای جز اين ندارد.از طرفی دلم برای مادر و بچه ها می سوزد و از طرف ديگر برای خودم.وقتی به اين مو ضوع می انديشم اشکم سرازير می شود.اما اگر زنش بشوم می توانم برای گلناز همان عروسکی که آرزويش را دارد بخرم. همينطور برای بيژن و بهمن تفنگ و دوچرخه.آنوقت ديگر مادر مجبور نيست لباسهای سفارشی مردم را با طعنه هايشان سوزن بزند و حقش را بخورند وبه جای اينکه درد سوزن بر دستانش را متحمل شود النگوهايی که آرزويشان را دارد بر دستانش برق بزنند. امروز روز عقد من است. کنار پنجره با لباس عروس زير تور آرام و آهسته اشک می ريزم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 20:43  توسط آوای سکوت
|
(بند اول)
مىآيم از رهى كه خطرها در او گم است
از هفت منزلى كه سفرها در او گم است
از لابهلاى آتش و خون جمع كردهام
اوراق مقتلى كه خبرها در او گم است
دردى كشيدهام كه دلم داغدار اوست
داغى چشيدهام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلى منالعسل
نوشم ز شربتى كه شكرها در او گم است
اين سرخى غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهرى كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبى كه سحرها در او گم است
(بند دوم)
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحى دميد از شب عاصى سياهتر
وز پى شبى ز روز قيامت درازتر
بر نيزهها تلاوت خورشيد، ديدنىست
قرآن كسى شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدينجا، نه كوفيان
من بىنيازم از همه، تو بىنيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقى نبوده ز من پاكبازتر
با كارون نيزه شبى را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد
(بند سوم)
فرصت دهيد گريه كند بىصدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهى اگر كنيد
دربر گرفته مويهكنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زانگونه اشكها كه مرا هست با فرات
حالى به داغ تازه خود گريه مىكنى
تا مىرسى به مرقد عباس، يا فرات
از بسكه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسيار مىكشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مىكشم
(بند چهارم)
بعد از شما به سايه ما تير مىزدند
زخم زبان به بغض گلوگير مىزدند
پيشانى تمامىشان داغ سجده داشت
آنان كه خيمهگاه مرا تير مىزدند
اين مردمان غريبه نبودند، اى پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مىزدند
غوغاى فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بىشير مىزدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مىزدند
در پنج نوبتى كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مىزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينهزن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مىزدند
از حلقهاى تشنه، صداى اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
(بند پنجم)
كو خيزران كه قافيهاش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به نى خيزران كنند
بگذار بىشمار بميرم به پاى يار
در هر قدم دوباره مرا نيمهجان كنند
پيداست منظرى كه در آن روز انتقام
سرهاى شمر و حرمله را بر سنان كنند
يا رب، سپاه نيزه، همه دستشان تهىست
بىتوشهاند و همرهى كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند
با پاى سر، تمامى شب، راه آمدم
تنهايىام نبود، كه با ماه آمدم
(بند ششم)
اى زلف خونفشان توام ليلةالبرات
وقت نماز شب شده، حى علىالصلات
از منظر بلند، ببين صف كشيدهاند
پشت سرت تمامى ذرات كائنات
خود، جارى وضوست، ولى در نماز عشق
از مشكهاى تشنه وضو مىكند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مىدهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، اى چشمه حيات
ما را حيات لميزلى، جز رخ تو نيست
ما بىتو چشم بسته و ماتيم و در ممات
عشقت نشاند، باز به درياى خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا
(بند هفتم)
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پى تسكين بياوريد!
دست خداست، اينكه شكستيد بيعتش
دستى خداىگونهتر از اين بياوريد!
وقت غروب آمده، سرهاى تشنه را
از نيزههاى بر شده، پايين بياوريد!
امشب براى خاطر طفل سه سالهام
يك سينهريز، خوشه پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنانهاى بىشمار
يك ريگزار، سفره چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدىست!
فالى زنيد و سوره ياسين بياوريد!
خاتم سوى مدينه بگو بىنگين برند!
دست بريده، جانب امالبنين برند!
(بند هشتم)
خون مىرود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زدهست ماه، به گرد سر شما
آن زخمهاى شعلهفشان، هفت اخترند
يا زخمهاى نعش علىاكبر شما؟
آن كهكشان شعلهور راه شيرى است
يا روشنان خون علىاصغر شما؟
ديوان كوفه از پى تاراج آمدند
گم شد نگين آبى انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور) و (واقعه) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مىزديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما
گاهى به غمزه، ياد ز اصحاب مىكنى
بر نيزه، شرح سوره احزاب مىكنى
(بند نهم)
در مشك تشنه، جرعه آبى هنوز هست
اما به خيمهها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يااخا
وقتى «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيرى زدند و ساقى مستان ز دست رفت
سنگى زدند و كوزه لبتشنگان شكست!
شد شعلههاى العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشمها نشست
تا گوش دل شنيد، صداى (الست) دوست
سر شد (بلى)ى تشنهلبان مى الست
ناگاه بانگ ساقى اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست
باران مى گرفت و سبوها كه پر شدند
در موج تشنگى، چه صدفها كه دُر شدند
(بند دهم)
باران مى گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتىست، به محشر چه حاجت است؟
كى اعتنا به نيزه و شمشير مىكنيم؟
ما كشته توأيم، به خنجر چه حاجت است؟
بىسر دوباره مىگذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجتى است
بنشين به پاى منبر من، نوحهخوان، بخوان؟
تا نيزهها به پاست، به منبر چه حاجت است
در خلوت نماز، چو تحت الحنك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم
(بند يازدهم)
از شرق نيزه، مهر درخشان برآمدهست
وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده است
موج تنور پيرزنى نيست اين خروش
طوفانى از سماع شهيدان برآمدهست
اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه حيوان برآمدهست
باور نمىكنى اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان برآمدهست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشترى ز دست شهيدان برآمدهست
راه حجاز مىگذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان برآمدهست
چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم
(بند دوازدهم)
گودال قتلگاه پر از بوى سيب بود
تنهاتر از مسيح، كسى بر صليب بود
سرها رسيد از پى هم، مثل سيب سرخ
اول سرى كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود: بيا اى حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود: بيا، دير مىشود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مىرسيد فراوان، ولى دريغ
خطش تمام، كوفى و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامهاش
اما حبيب، جوهرش «امنيجيب» بود
يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
(بند سيزدهم)
تو پيش روى و پشت سرت آفتاب و ماه
آن يوسفى كه تشنه برون آمدى ز چاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشتهاى و مىنگرى سوى قتلگاه
امشب، شبىست از همه شبها سياهتر
تنهاتر از هميشهام اى شاه بىسپاه
با طعن نيزهها به اسيرى نمىرويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحهخوانىات از هوش رفتهام
از تار واى وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه شادى به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه سياه!
بگذار آبى از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب
(بند چهاردهم)
قربان آن نىيى كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مىيى كه دهندش علىالدوام
قربان آن پرى كه رساند تو را به عرش
قربان آن سرى كه سجودش شود قيام
هنگامه برون شدن از خويش، چون حسين(ع)
راهى برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطى از حكايت مستان كربلاست
ساقى فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريهام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضهام تمام
با كاروان نيزه به دنبال، مىروم
در منزل نخست تو از حال مىروم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 11:37  توسط آوای سکوت
|
کجاست آن خورشید تابان؟
کجاست آن ماه فروزان؟
کجاست آن ستاره درخشان؟
کجاست آن امید منتظران؟
کجاست آن فریادرس فریادخواهان؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 0:25  توسط آوای سکوت
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد.
جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.
خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد؟!
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است
و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.
و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
*****
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.
اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد … بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.
بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد.
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود.
مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …
او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد.
زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد، اما …
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد.
روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.
سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد
و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.
لذت برد و سرشار شد و بخشيد عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 11:8  توسط آوای سکوت
|
سالها پیش از زبان سردار جاویدان اثر سپاه اسلام جمله ای گفته شد که شاید در آن روز ها و سالها مبنای اصلی سیاست خارجی انقلاب اسلامی را تشکیل می داد جمله قریب به این مضمون بود" وطن ما همان جاست که ندای لااله الا الله بلند است" و همین بود و حتی فرا تر از آن هر جا که ندای مظلومی بر می خواست این ما بودیم که به حکم کونوا لظالم خصما و للمظلوم عونا بر خود فرض قیام می دانستیم حالا آنجا بوسنی بود یا لبنان وی یا حتی ایرلند اشغالی و مگر هنوز نام فرمانده ارتش جمهوریخواه ایرلند بر روی یکی از خیابانهای تهران نیست، هر چند امیدی هم به باقی ماندنش نیست اما این گونه بود و در تاریخ ثبت شد و حتی آن گفته فرانسیس هیوز معاون بابی ساندز نیز باقی ماند که رهبر ما خمینی است.
هنوز بیست سالی از آن سالها نمی گذرد. مرزهای ظالم و مظلوم پا پس کشیده اند و به به پشت مرزهای بین المللی مصلحت عقب نشینی کرده اند مرزهای لااله الا الله تا جای خود را به مرزهای منافع ملی تغییر داده اند و امروز دیگر امت اسلام مخاطب قرار نمی گیرد که همه هم و غم متوجه ملت است. اگر تا دیروز مرزهای درگیری ما با استکبار در درون مرزهای غرب بود و چسبیده به خط مقدم فلسطین و لبنان امروز طاغوت زمان تا پشت مرزهای جمهوری اسلامی آمده اند و مترصدند تا گفتمان مصلحت باز هم قدمی عقب تر بگذارد و این بار عزت و شرف و غیرت را قربانی کند تا راه بیش از پیش باز شود.
امروز پس از سالها بار دیگر دولت با آرمانهای و شعارهای انقلاب بر مسند می نشیند، مطمئنا این توقع که مرزهای انقلاب به مرز ظالم و مظلوم یا مرزهای لااله الا الله برگردد توقعی واقعی از این دولت و دستگاه سیاست خارجی آن نیست اما حفظ مرزهای شرف و غیرت توقع گزافی نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 9:47  توسط آوای سکوت
|
گرچه ناآگاه خنجر ميزنند
دوستان هم گاه خنجر ميزنند
گاه بهر مال، اشباهالرجال
گاه بهر جاه خنجر ميزنند
روز روشن خيل شاعر پيشگان
با هلال ماه خنجر ميزنند
بانوان دلنازك و بيطاقند
با كمي اكراه خنجر ميزنند
پيروان حكمت «خير الأمور ...»
در ميان راه خنجر ميزنند
دودمردان در تكاپوي علف
يا كه مشتي كاه خنجر ميزنند
رستمان نشئه در خوان نخست
بيژنان در چاه خنجر ميزنند
«مؤمنان آئينة يكديگرند»
ليك... اما... آه! خنجر ميزنند
عارفان هم گاهگاه از پشت سر
في سبيلا... خنجر ميزنند
عدهاي هقهقكنان و عدهاي
قاه اندر قاه خنجر ميزنند
اي برادر! بد به دل وارد مكن
در زمان شاه خنجر ميزنند!
زنده ياد سيد حسن حسيني
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 21:37  توسط آوای سکوت
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 21:58  توسط آوای سکوت
|
بسم ا... الرحمن الرحیم
ان تنصر ا... ينصرکم و يثبت اقدامکم
محضر مبارک و ملکوتی ولی امر مسلمين جهان، مقام عظمای ولايت، حضرت آيت ا... العظمی امام خامنه ای ( مد ظله العالی )
با عرض سلام و تهيت
احتراماً، همچنانکه مستحضريد، عملکرد ستاد تبليغاتی آقای هاشمی رقسنجانی در ايام نهمين دوره انتخابات رياست جمهوری و به ويژه مسائل پيش آمده در دور دوم اين انتخابات که منتج به اعلام حمايتهای قاطع و تعجب برانگيز بسياری از گروه ها و افرادی از ايشان گرديد که نظرات، بيانات و عملکرد مغرضانه و ساختار شکن آنها نسبت به نظام مقدس جمهوری اسلامی در 10 سال اخير، نشاندهندة عمق عداوت و کينه آنها نسبت به انقلاب، حضرت امام ( ره ) و مقام شامخ ولايت می باشد و بدون هيچ ملاحظه ای و بدور از هر گونه اخلاق زيبنده اسلامی، ناجوانمردانه و خباثت وار به ترور شخصيتی انسان فرهيخته، کاردان و خدمتگزاری همچون جناب آقای دکتر احمدی نژاد ( ايده ا... ) پرداختند و با تهمتها، تحقيرها و دادن نسبتهای ناروا و دروغ قلب بسياری از علماء اعلام، مومنين و مومنات را جريحه دار کردند و کوچکترين عکس العملی از سوی آقای هاشمی رفسنجانی در راستای جلوگيری از اينگونه اعمال برانگيخته نشد و با بی تفاوتی محض ايشان مواجه گرديد، ( فارغ از منظر سياسی مد نظر آقای هاشمی رفسنجانی )،
مستدعيست اعلام فرماييد:
با در نظر گرفتن جميع جهات، آيا آقای هاشمی رفسنجانی، همچنان بر مدار عدالت قرار دارند و تکليف شرعی نمازگزاران به هنگام امامت جماعت ايشان در نماز جمعة تهران چه وجهی دارد؟
سربلندی و توفيق روز افزون حضرتعالی را در پرتو عنايات خاصه حضرت بقية ا... الاعظم ( روحی و ارواح العالمين لتراب المقدمه الفداه )، از ذات احديت خواستاريم.
والسلام علی من اتبع الهدی
جمعی از اساتيد و دانشجويان دانشگاههای تهران
1/4/1384
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 19:46  توسط آوای سکوت
|
نتایج مرحله اول انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری، وضعیت اسفناکی را برای هاشمی رفسنجانی رقم زده است. درست است که به واقع هیچ کس چنین افت و سقوط آرایی را در سطح ملی برای هاشمی تصور نمیکرد، اما اکنون کار به جایی رسیده که حتی در تهران نیز هاشمی بیش از 150000 رأی خود را نسبت به انتخابات ششمین دوره مجلس شورای اسلامی در بهمن 79 از دست داده است! به واقع چرا چنین شده است؟ پاسخ همیشگی اطرافیان کارگزار و بله قربان گوی او یک جمله است: کاهش آرای هاشمی، نتیجه تخریب چهره او از سوی مخالفانش ـ از هر جمع و گروهی ـ است! و هاشمی همواره این استدلال را پذیرفته و ذخیره عمق جان خود کرده است، چنان که در فیلم تبلیغاتی خود از دوران تخریب شهید بهشتی یاد کرد و پیشبینی آن شهید را یادآور شد که نوبت تخریب هاشمی نیز میرسد! و در همین بیانیه دیروزش هم پا را فراتر گذاشت و ادعای تخریب سازماندهی شده خود و دخالت نظامی در آراء را مطرح کرد و از مراجع قانونی خواست که به شکایت کروبی رسیدگی کنند! البته قابل انکار نیست که در نقد هاشمی گاه افراطهایی شده و تخریبهایی از این ناحیه متوجه او گردیده است، اما نمیفهمم چرا هاشمی مثل کبک سر خود را زیر برف کرده و تخریبهای ذاتی که از ناحیه منش و رفتار خود او و اطرافیانش حاصل شده را نمیبیند؟
جناب هاشمی!
شما را به خدا چشم باز کنید و واقعیتها و حقایق را در دور و بر خود ببینید و اجازه ندهید رانتجویان فرصتطلب، توجیهات بیپایه خود را به عنوان تحلیلهای علمی به حضورتان عرضه کنند! اگر چه تاکنون چنین کرده و از این پس هم در دفتر شما بر همین پاشنه خواهد چرخید. اشکالی ندارد اگر به عرایض فردی همچون حقیر نیز توجهی کنید و ریشههای فرار متدینان و اصولگرایان و بسیاری از جوانان از خودتان را دریابید:
1. آقای هاشمی! شما همواره بیپروا بسیاری از نخبگان و اخیراً بخش بزرگی از اصولگرایان را تحقیر کردهاید! این چه روحیهای است که شما دارید؟ چرا «تحقیر دیگران» همواره بخش جداییناپذیر ادبیات سیاسی شما شده است؟ شما در بیانیه اعلام حضور در انتخابات، «همه» را تحقیر کردید، حتی همین چند روز قبل از انتخابات بود که در جلسه دیدار با وعاظ تهران، برخی از نامزدها را ـ که تلویحاً بیش از همه ناظر به دکتر احمدینژاد بود ـ کوتوله سیاسی نامیدید! شما همه نامزدها را ناتوان از اداره کشور دانستید، به گونهای که صدای آقای کروبی هم درآمد و نامه اعتراض به شما نوشت. قدری انصاف دهید! مطمئن باشید این دکترها و مهندسها و حجتالاسلامهای متخصص و و متعهد و مدیر و مردمگرا، از شما و تیمهای پیلهور در اطرافتان، کلان نگرتر، راهبردگراتر، کارآمدتر و توانمندترند. اجازه دهید از مثنوی غمبار تحقیرهای رویه نهادینه شده در دفتر و اطرافیان شما نسبت به دیگران، چند مورد نقل کنم!
از ملاقات مردم عادی مثال نمیآورم؛ حتی شخصیتهای فرهنگی، علمی و مدیران شناخته شده کشوری، به هنگام مراجعه برای دیدار با شما ـ البته با تنظیم وقت قبلی و اعلام دقیق اسم و رسم و جایگاه خود! ـ همواره با تحقیر حفاظتی روبرو میشوند. موبایلها، کلیدها، خودکارها و امثال این وسایل را که تحویل میدهند، بماند، گاه عمامهها و تمام تار و پود یک روحانی مراجعه کننده را تفتیش میکنند؟ این کارها یعنی چه؟ لطفاً روزانه سری به درس عمومی فقه مقام معظم رهبری بزنید تا ببینید که شرکتکنندگان با عبور از دستگاه کنترل، با کمال احترام و به سرعت خود را به جلسه درس میرسانند. خوب است به اعضای دفتر خود بگویید برای کارآموزی، یک دوره در دفتر آقای خاتمی بگذرانند و نحوه احترام و تکریم دیگران را بیاموزند!
چند سال قبل در دانشگاه شریف، سمیناری دانشجویی درباره آزادی برگزار شد. شما برای سخنرانی در سمینار دعوت داشتید. بعد از اجرای هزارتوی حفاظتی و آوردن صندلی مخصوصتان و قرار دادن بر روی سن، شما وارد شدید و تصادفاً بر صندلیای با فاصله چند صندلی نزدیک آقای «رحیم پور» نشستید. «رحیم پور» قدری راحت نشسته بود و پایش را روی پایش انداخته بود. دقایقی بعد پیامی مکتوب از سوی همراهان شما به دست «رحیم پور» دادند: «شما در حضور آیتالله رفسنجانی هستید، لطفاً درست بنشینید»!!! آقای رحیمپور اعتنایی نکرد. پیامها ادامه پیدا کرد و به جایی رسید که آقای رحیمپور آنها را پاره کرد و به دست فرزندتان «محسن» که کنار آقای رحیمپور نشسته بود داد و پرسید: «اینها چیه؟». محسن هاشمی که شدت عصبانیت رحیم پور را دید، گفت: «آقای رحیم پور! ناراحت نباش، حاج آقا و گروه او پیام دوم خرداد را نگرفتهاند!».
سال 77، آقای مصباحی، رییس دانشکده الهیات دانشگاه تهران بود. سمینار الهیات اسلامی در دوران معاصر را برگزار کرد. از من خواست که مدیریت سخنرانیها و قرائت مقالات را بر عهده بگیرم. شما سخنران افتتاحیه بودید. بگذریم از این که اصرار من به اطرافیان شما مبنی بر این که آقای هاشمی هم مثل بقیه سخنرانان، از میز سخنرانی پیشبینی شده استفاده کنند، مقبول نیفتاد و به طرز موهنی همان اوایل شروع سمینار، صندلی و دسته گل معروف شما را آوردند و در مقابل چشمان حیرتزده اساتید و دانشجویان حاضر در جلسه، نصب و امتحان کردند و یک نفر چند مدل از نحوه نشستنهای شما را امتحان کرد و سپس پایان تست و آمادگی بهرهبردای از سرویس مزبور را به من اعلام نمود! شما تشریف آوردید و لحظاتی نشستید. من تشریففرمایی «حضرت حجتالاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی، شخصیت برجسته انقلاب» را خوشامد گفتم و اعلام برنامه کردم و شما را برای سخنرانی به جایگاه دعوت نمودم و خود به داخل سالن رفتم و روی یک صندلی خالی نشستم. میدانید پس از آن چه شد؟ ناگهان یکی از همراهان شما کنار من آمد و با لحن توبیخی و عتابآلود گفت: «سید! همه می گویند آیتالله رفسنجانی، تو از کجا آمدهای که میگویی حجتالاسلام و المسلمین؟!» ابتدا اعتنایی نکردم، اما دوباره این فرد پس از لحظاتی برگشت و حرف خود را تکرار کرد و گفت بیرون از جلسه با شما کار داریم!! خدا شاهد است تا مغز استخوانم سوخت. به او گفتم: «مردک! من تو را نمیشناسم و تو هم مرا نمیشناسی، ولی برو و به کار پیر و جوان روحانیت فضولی نکن!» پس از پایان سخنرانی شما، من به جایگاه برگشتم و از سخنرانی حجتالاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی تشکر کردم! وضعیت تذکر و برخورد آن شخص به قدری فضیح بود که عموم شرکتکنندگان دیدند و اطرافیان گفتوشنود آن شخص با من را شنیدند و خلاصه بخش اصلی گفتوگوهای حاشیهای اساتید و دانشجویان شرکتکننده در آن دو روز سمینار، همین موضوع بود. بسیاری از اساتید هم پس از جلسه از من تشکر کردند و بر دفتر شما و اطرافیانتان تأسف خوردند.
جناب آقای هاشمی! نمونههایم فراوانتر از آن است که مجال بیان باشد. بگویم یا بس است؟ شما را به خدا قسم، ریشه رویگردانی افکار عمومی از خود را به درستی بکاوید و حقیقت را دریابید. نگذارید فرصتطلبان همیشه آماده، دروغهایشان را بر ذهن شما مستولی کنند. مردمی که نشستن رهبرشان بر روی گلیمهای حسینیه امام خمینی میبینند و حتی ضدانقلاب نیز به عظمت معنوی و روحی رهبر انقلاب اعتراف کرده و میکند، این منش را از شما نپذیرفت و باور ندارد که منش خود را تغییر خواهید داد.
2. آقای هاشمی! هاشمی دهه هفتاد، هاشمی دهه شصت نبود. چرا نمیخواهید این واقعیت را بپذیرید؟ مگر عتاب شدید رهبر انقلاب نسبت به سیاستهای دولت سازندگی را نمیدیدید و نمیشنیدید؟ چرا باز هم تأکید میکردید که توسعه کارگزارانی مقدم بر عدالت است؟ خوب! اکنون ثمره آن نگرش را درو میکنید. آخر عزیز بزرگوار! دولت سازندگیای که با منطق «راه بنداز و جا بنداز» برای این ملت توسعه فقرزا و تورم و شکاف شدید طبقاتی به ارمغان آورد، چرا حاضر نیست داوری عموم مردم درباره خود را بپذیرد؟ آیا دولتی که برخی از وزرایش به سرمایهداران بزرگ کشور تبدیل شدند و برخی نیز به احکام قطعی در پروندههای رسیدگی به مفاسد اقتصادی محکوم شدند، امروز حرفی برای گفتن دارد؟ آیا اکنون باز هم میخواهید مردم را تحقیر کنید؟ از 30 میلیون نفر شرکت کننده، 24 میلیون نفر به شما رأی ندادند. آیا باز هم معتقدید که این جماعت نمیفهمند و خدمات شما را درک نمیکنند؟ چرا وسوسه فرصتجویان را که مژده پشیمان شدن مردم از رأی ندادن به شما در انتخابات دوره ششم مجلس و اقبال گسترده به شما در این دوره را برایتان آوردند، پذیرفتید و فریب آنان را خوردید؟
۳. آقای هاشمی! یک بار دیگر نگاهی به ستاد انتخاباتی خود بیندازید. چه میبینید؟ آیا تجمع «اصولگریزان» را در ستاد خود مشاهده نمیکنید؟ اصلاً آیا خبر دارید که شمار زیادی از افرادی که به عنوان نمایندگان ستاد شما برای نظارت بر دور اول رأیگیری به صندوقها فرستاده شدند، دل متدینان را آزردند و به درد آوردند؟ شما که میلیونها جوان مؤمن و پاک و پرتلاش را رها کردید و جلسه خود با جوانان را به فضیحتی برای روحانیت تبدیل نمودید، چه انتظاری از جوانان و متدینان و اصولگرایان کشور دارید؟ آیا لازم است تمام پشت پرده برملا شود تا ثابت شود که دختران و پسران اسکیتسوار دست در دست هم، با برنامهریزی چه کسانی از تجریش تا پارک ملت، با پیشانی بند HASHEMI راهپیمایی اسکیتسواری کردند و اخلاق اسلامی را دریدند! شما را به خدا بس است! ذرهای انصاف هم خوب چیزی است!
4. این هفته بسیاری از رأیدهندگان به دکتر احمدینژاد، در حال ادای نذر خود هستند؛ آن خانمهایی که طلاهای کوچک و محقر خود را برای کمک به ستاد احمدینژاد دادند؛ آن گروه از زنان و مردان که در جنوب تهران نذر کردهاند اگر احمدینژاد به دور دوم راه یابد، 14 بار پیاده به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی بروند؛ آن خیل عظیم از مردم که نذر زیارت عاشورا و دعای عهد و ادعیه دیگر برای راه یافتن دکتر احمدینژاد به دور دوم کردهاند؛ آن مردم مؤمن و خداجویی که همین ایام فاطمیه (ع) را به شور دعا برای پیروزی دکتر احمدینژاد تبدیل کردهاند! جناب آقای هاشمی! میخواهید رمز موفقیت احمدینژاد را بیابید؟ توکل، صداقت، ایمان، معنویت، خداجویی و سادگی در کنار خدمتگزاری، کارآمدی، هوشیاری و احترام بیشائبه به همه متخصصان متعهد! این امور چه ربطی به دخالت این یا آن مجموعه و سازمان در انتخابات دارد؟ چرا فرافکنی میکنید؟ چرا شجاعت آن را ندارید که با صدای بلند، شکست توسعه اترافگرا و اسرافگرا و رانتساز و فرصتسوز را اعلام کنید؟ مرحله دوم انتخابات نهم در پیش است. نتیجه هر چه باشد، خدا را شکر که استخوانبندی «توسعه عدالتگریز» در هم شکست. اگر هاشمی پیروز شود، شک ندارم که دوباره سیاهی لشکر فرصتطلبان پرمدعا بر بدنه مدیریت اجرایی کشور حاکم خواهند شد، مگر این که به احتمال بسیار ضعیف، هاشمی از خسارتهای رویکرد دهه هفتاد خود بیدار شود؛ و اگر احمدی نژاد پیروز شود، مطمئن باشد که عموم نیروهای متخصص و متعهد و مبتکر و توانمند، او را یاری خواهند کرد. انشاءالله
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 2:18  توسط آوای سکوت
|