تبليغاتX
قلم

قلم

به یاد عاشقان سر بریده قلم دستان دست از جان بریده

ای کاندیدای ریاست جمهوری بخوان و بدان

از اولین مصوبات دولت آقای رجائی این بود که وزرا باید در بدترین اتاق مجموعه وزارتی مستقر بشوند . خود ایشان هم اتاق کوچک منشی را بعنوان اتاق کار انتخاب کرده بودند . در اتاق ایشان چند صندلی و یک میز قرار داده بودند اتاق من که وزیر مشاور در امور اجرایی بودم با کسی که قائم مقام من بود ، اطاقی کوچک در طبقه چهارم نخست وزیری بود. اینها همه برای این بود که مثل سابق با در اختیار قرار دادن بهترین اتاقها به وزرا و معاونان آنها کم کم خلقیات ایشان تغییر نکند و اسیر پست و مقام نشوند.
مصوبه دیگر این بود که وزرا ، پیش رو و پس رو نداشته باشند و آخرین مصوبه این بود که حقوق هر وزیر برابر با متوسط حقوق کارمندان دولت در آن زمان یعنی هفت هزار تومان باشد . متاسفانه در زمان شهید رجائی برخی از همکاران وزرا ، مصوبات مزبور را به درستی رعایت نکردند و پس از شهادت ایشان به تدریج از میان بسیاری از مسوولان رخت ربست .
یک بار شهید رجائی یکی از دوستانش را بر کنار کرد . وقتی از او پرسیدند : چرا چنین کردی ؟ گفت : این آقا هنوز جا خوش نکرده است می گوید : خانه سیصد متری ام برای خانواده و محافظین کوچک است . یکی از خانه های مصادره شده طاغوتیان را به من واگذار کرده یا بفروشید !
من به او گفتم : آقا جان ! ما انقلاب نکردیم که خانه های مردم را مصادره و خدمان در آنها سکونت کنیم . ما آمده ایم مشکلات مردم را حل کنیم . اگر قرار باشد مثل آن طاغوتی ها زندگی کنیم مشکلات مردم را فراموش خواهیم کرد . من نخست وزیر هستم و فکر می کنم خداوند بزرگترین جای ممکن را در جهنم برای نخست وزیر آماده کند چرا که هر جمله ای که می گویم و هر حرکتی که می کنم با سرنوشت سی و شش میلیون انسان پیوند دارد .


به نقل از مرحوم کیومرث صابری فومن معروف به گل آقا ، مشاور فرهنگی و همکار شهید رجائی – برگرفته از کتاب : خواندنی ها از زندگی یک رئیس جمهور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 12:35  توسط آوای سکوت  | 

آشتي

شكر خدا كه اهل جدل همزبان شدند

با هم به سوي كعبه عزت روان شدند

شكر خدا كه گردنه گيران محترم

بر گله هاي بي سر و صاحب شبان شدند

شكر خدا كه كمكمك از ياد ميرود

روزي كه پشت نعش برادر نهان شدند

شكر خدا كه مسجد و محراب شهر نيز

يكباره پوست كنده بگويم دكان شدند

جمعي چنان قديم هر آن را كه سر فراشت

قربان مادر و پدر و خانمان شدند

يعني دوباره دشمن سوگند خورده را

با استخوان سينه خود نردبان شدند

مانند بارهاي دگر بعد گير ودار

بر خون خويش و نعش پدر ميهمان شدند

هر كس به گونه اي به هدر داد آنچه داشت

يك عده هم كه سگ نشدند استخوان شدند

                                                                     محمدكاظم كاظمي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 12:5  توسط آوای سکوت  | 

سوگندنامه یک رئیس جمهور

بسم‏ الله‏ الرحمن‏ الرحيم‏
من‏ به‏ عنوان‏ رييس‏ جمهور در پيشگاه‏ قرآن‏ كريم‏ و در برابر ملت‏ ايران‏ به‏ خداوند قادر متعال‏ سوگند ياد مي‏ كنم‏ كه‏ پاسدار مذهب‏ رسمي‏ و نظام‏ جمهوري‏ اسلامي‏ و قانون‏ اساسي‏ كشور باشم‏ و همه‏ استعداد و صلاحيت‏ خويش‏ را در راه‏ ايفاي‏ مسئوليت هايي‏ كه‏ بر عهده‏ گرفته‏ ام‏ به‏ كار گيرم‏ و خود را وقف‏ خدمت‏ به‏ مردم‏ و اعتلاي‏ كشور، ترويج‏ دين‏ و اخلاق‏، پشتيباني‏ از حق‏ و گسترش‏ عدالت‏ سازم‏ و از هر گونه‏ خودكامگي‏ بپرهيزم‏ و از آزادي‏ و حرمت‏ اشخاص‏ و حقوقي‏ كه‏ قانون‏ اساسي‏ براي‏ ملت‏ شناخته‏ است‏ حمايت‏ كنم‏. در حراست‏ از مرزها و استقلال‏ سياسي‏ و اقتصادي‏ و فرهنگي‏ كشور از هيچ‏ اقدامي‏ دريغ نورزم‏ و با استعانت‏ از خداوند و پيروي‏ از پيامبر اسلام‏ و ائمه‏ اطهار عليهم‏ السلام‏ قدرتي‏ را كه‏ ملت‏ به‏ عنوان‏ امانتي‏ مقدس‏ به‏ من‏ سپرده‏ است‏ همچون‏ اميني‏ پارسا و فداكار نگاه دار باشم‏ و آن‏ را به‏ منتخب‏ ملت‏ پس‏ از خود بسپارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 0:48  توسط آوای سکوت  | 

شهری بدون شرح

و سيعلم اللذين ظلموا اي منقلب ينقلبون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 23:37  توسط آوای سکوت  | 

و اينك چشم انداز!

چشم ما روشن كه بالاخره کشور توانست بعد از هفته سوم با اقتدار دامنه تعطيلات نوروزي را فرا بچيند و به سرعت به سوي چشم انداز 25 سال بعد خود بتازد که قرار است در آن روز نمونه خاص و عام باشد!
اما قبول كنيد كه خستگي روحي و رواني تعطيلات، حالي براي كار كردن باقي نمي‌گذارد، مخصوصاً اين كه اين هواي بهاري هم خود مزيد بر علت است. بنابراين بايد واقع‌بين بود و تا ارديبهشت ماه خيلي نبايد انتظار كار داشت؛ اما تصديق مي‌فرماييد كه ارديبهشت و خرداد امسال هنگامه زبانه كشيدن آتش تنور انتخابات رياست جمهوري است و لذا بهتر و اصلاً واجب است به جاي كار بر آتش اين تنور افزود. ان‌شاءالله بعد از انتخابات وقت براي كار كردن فراوان است.
تابستان هم كه بالاخره بچه‌ها تعطيلند و بايد حداقل يكي و دو سفر زيارتي و تفريحي را در برنامه خانواده گنجاند. بالاخره اين بزغاله‌ها هم گناه دارند و نـه ماه از صبح تا شب توي اين كلاس‌ها به خاطر آينده مملكت علم‌اندوزي کرده‌اند و حالا طفلان معصوم‌، همه‌ي دل خوشي‌شان به اين چند روز تابستان است!
به نظر من 13 روز اول مهر اگر ثبت‌نام بچه‌ها به موقع انجام گرفته باشد، بهترين فرصت براي كار است وگرنه از چهاردهم (اگر ماه به موقع رخ به نمايد و خلق‌الله دچار يوم‌الشك و... نشوند) به سلامتي ماه مبارک شروع مي‌شود و آن وقت حضرت عباسي اين بي‌معرفتي نيست كه ما مؤمنان به هواي كار از ضيافه‌الله غافل شويم؟ بالاخره كار هميشه هست اما ماه مبارك چه!؟
ان‌شاءالله بعد از عيدِ روزه که حدوداً اواسط آبان مي‌شود، اگر عمري باقي باشد تا اوايل دي جبران مافات مي‌كنيم. البته آدم بايد واقع بين باشد. دي ماه اولاً فصل امتحانات مدارس و دانشگاه‌هاست كه به خاطر كار نبايد از نورديدگان غافل شد، ثانياً موسم حج فرا مي‌رسد و رئيس و رؤسا مخصوصاً حدود پنجاه نفر از نمايندگان محترم مجلس، دوازده نفر از وزيران محترم كابينه، تعداد قابل توجهي از معاونان وزرا و مديران كل ادارات و به همين مقدار بلكه افزون‌تر از مقامات قضايي و لشكري و نيروهاي نظامي و انتظامي همه در خانه خدا معتكفند و لبيك اللهم لبيك سر داده‌اند و طبيعي است كه در ادارات و سازمان‌هاي مطبوعشان ان‌شاءالله که خللي نخواهد افتاد!
بالاخره بايد واقع‌بين بود و فراموش نكرد که مملكت، محرم و صفر هم دارد. لذا درست در ده بهمن، محرم فرا مي‌رسد و به دنبالش صفر مي‌آيد كه خودتان عارف به مسأله هستيد و مي‌دانيد که اين يكي به خاطر شگوني كه دارد در آن خيلي كار توصيه نشده است!

استاد اكبر بقال و..!
اين اكبر آقاي ما هم بقالي است با خصوصيات همه‌ي بقال‌هاي تهران، بلكه قدري اضافه‌تر و بقال‌تر. بفهمي نفهمي قدري هم به اين بنده محبتي دارند، طوري كه هر بار كه براي خريد، خدمتشان مشرف مي‌شويم علي قدر وقت و حوصله خود چند کلمه‌اي افاضه مي‌فرمايند. او غالباً بنده را "آقا مدير" صدا مي‌زنند كه تا مدت‌ها به همين خاطر من گمان مي‌کردم لابد ايشان دستي در عالم غيب دارند و در ناصيه انسان‌ها چيزهايي مي‌خوانند که بعدها فهميدم در ولايت اكبر‌آقا به معلم، با دو درجه ارتقا، مدير مي‌گويند و او خيال مي‌كند من معلم هستم!
ديگر اين كه؛ ايشان به دو زبان شيرين تركي و فارسي تسلط کامل دارند، اما هنگامي كه عصباني مي‌شوند به ندرت مي‌توانند فارسي حرف بزنند!
اخيراً خدمتشان شرف‌ياب شده بودم براي خريد يك قوطي رب گوجه فرنگي با مارک تبرک (تا شايد از رهاورد اين معامله صاحب سمند شويم!) وقتي رب مورد نظر را روي پيش‌خوان گذاشتند، بدون هيچ تعارفي فرمودند: «دو هزار تومان.» و اين بنده بدون اين كه التفات داشته باشم قيمت رب چقدر است دو هزار تومان خدمتشان تقديم كردم. اكبر آقا وقتي پول را گرفتند، پيش از اين كه آن را در كشو دخل خود قرار دهند، نگاه عاقل اندر سفيهي به بنده انداختند و پرسيدند: «آقا مدير، شما مي‌دانيد تا ديروز قيمت اين چقدر بود؟»
عرض كردم: «نه والله!» گفت: «هشتصد تومان بود، اما من امروز تصميم گرفتم آن را دو هزار تومان بفروشم تا ببينم كسي پيدا مي‌شود بگويد عمو چرا؟»
آن گاه ايشان نقل كردند كه رفته از ميوه فروش روبه‌روي مغازه خودش ميوه بخرد آن مرتكه دزد(!) پرتقال پانصد توماني را به او داده هزار تومان. وقتي اعتراض كرده او جواب نامربوطي تحويلش داده و...
اكبر آقا معتقد بود وقتي كه تعطيلات مي‌شود مقامات همه به مسافرت تشريف مي‌برند و شهر بي‌صاحب مي‌ماند و اين چنين مي‌شود.
آن گاه اين بنده براي همراهي کردن ايشان عرض کردم: «اتفاقاً در تأييد فرمايشات شما آقاي حداد‌عادل هم در مجلس اعتراض كردند. ولي نبايد فراموش كرد كه بازار ميوه پيچيده است و...» ايشان عصباني شدند و گفتند:«اده به نيه ساير باير ديرين؟(يعني جناب، چرا هذيان مي‌گويي!)» و آن گاه وقتي که کظم غيظ کردند، به فارسي افزودند: «پيچيدگي كدامه؟ بازار ميوه كجاست؟ اگر در مملكت قانون باشد حجره‌دار و بنك‌دار غلط مي‌كنه يك ريال به خواست دل عمه‌اش روي جنس بكشه! آقا اگر بخواهند يك پاسبان مي‌تواند هفت جد و آباد همه ميدان‌دارها را با درخت گردكان به هم پيوند بدهد...!»
ايشان در پايان نطق خود با قاطعيت اعلام كردند: «همه‌اش زير سر بچه‌هاي(...) است كه مي‌خواهند شرايطي درست کنند که مردم مجبور شوند به باباشان رأي بدهند!»
بنده ناگهان حيرت كردم. نه از خزعبلات ايشان، بلكه از آناني كه براي ماندن خود به كساني آويزان مي‌شوند كه در افکار عمومي اين مقدار آسيب‌پذيرند!
در پايان اكبر آقا وقتي شگفتي زايدالوصف بنده را ديدند هزار تومان از دو هزار تومان را برگرداندند و فرمودند: «آقا مدير، ‌داري اوضاع از چه قراره!»

امان از يار دوازهم!
از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان، وقتي که وحيد هاشميان گل دوم ايران را زد، بنده در قنوت بودم و خدا را به امام دوازدهم قسم مي‌دادم که ما را از شر اين آتشي که يار دوازدهم برايمان افروخته، نجات دهد!
چند روز پيش از اين که بازي ايران و ژاپن انجام شود، اين برادران راديو و تلويزيون که خود را يار دوازدهم تيم ملي مي‌دانستند، شروع کردند به عزّ و قسم مردم که حتماً به خاطر ايران بايد به ورزش‌گاه بروند و در صحراي کربلا بچه‌ها را تنها نگذارند! صبح روز حادثه همه‌ي گزارش‌گران تاريخ فوتبال ايران گردهم آمده بودند تا از اهميت آن روز بگويند و تفهيم کنند که "اين روز روز بزرگي براي ممکلت ماست و سرنوشت ما در اين روز رقم خواهد خورد." حتي يکي از آن‌ها که جاي باباي بقيه‌ بود برگشت گفت: "امروز رستاخيز ملي است." خلاصه کاري کردند که چنان استرسي خانواده را گرفت که بنده خواستم آن‌ها را به خارج از شهر و به جايي ببرم که صداي هيچ راديو و تلويزيوني شنيده نشود تا شب بعد از اين که آب‌ها از آسياب افتاد برگرديم، مگر مي‌شد در روز رستاخيز ملي به سرنوشت مملکت خود اين چنين بي‌اعتنا شد!
به هر حال در طول نود دقيقه بارها مُرديم و زنده شديم و نهايتاً بازي به نفع ما تمام شد، غافل از اين که در آن لحظاتي که مردم به خيابان ريخته بودند و شادي مي‌کردند در استاديوم تعدادي از تماشاگران زير دست و پا له مي‌شده‌اند و..!
حالا عرضم اين جاست؛ ما اميدواريم به جام جهاني صعود کنيم، اما حالا اگر آمد بازهم بحريني‌ها نامردي کردند و مانند چهار سال قبل جلو ما خوب بازي کردند و از معرفت بچه‌هاي ما سوءاستفاده کردند و آن‌ها را بردند! يا ژاپن بازهم به خود آمد و آن ژاپن چند سال پيش شد و يا بچه‌هاي کره شمالي تصميم گرفتند ديگر جواني نکنند و يا مهم‌تر از همه غضنفري پيدا شد و به دروازه خودي گل زد و ما به جام جهاني نرفتيم؛ آيا آسمان به زمين مي‌آيد و هستي به پايان مي‌رسد؟
با احترام به عقايد همه کساني که گمان مي‌کنند فوتبال علم است و... بايد پذيرفت که فوتبال "بازي" است و بگير و نگير دارد و هميشه از قاعده و منطق پيروي نمي‌کند. هميشه هم حق به حق‌دار نمي‌رسد، گاهي يک داور ناخوش احوال مي‌تواند سرنوشت يک مسابقه را عوض کند. پس حالا که اوضاع از اين قرار است چرا بايد آن را اين قدر جدي گرفت که مردم را اين گونه حساس کرد؟
منبع : سایت لوح
+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 19:17  توسط آوای سکوت  | 

دخترم!دست کم روزی یکبار با خود بگو ، '' من هم یکی از آنان هستم ''

 

جرالدین دخترم

از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود اما تو کجایی ؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزلیزه... این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قد مهایت را می شنوم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین ، در نقش ستاره باش، بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هوشیاری داد ،بنشین و نامه ام را بخوان ... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی، امروز نوبت توست که صدای کف زدن تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن، زندگی آنان را تماشا کن، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزدو هنر نمایی می کند،من خود یکی از آنان بودم.جرالدین دخترم تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم،اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد،این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام،من درد نابسامانی را کشیده ام، و از اینها بالا تر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند را نیز احساس کرده –ام با این همه زنده ام و از زندگان قبل از آن که بمیرند حرفی نباید زد.داستان من به کار نمی آید ، از تو حرف بزنم،بدنبال نام تو، نام من است،چاپلین،جرالدین دخترم،دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ،آن تماشاگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس،حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار...

به نماینده ی خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی...

دخترم جرالدین، گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد،مردم را نگاه کن زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:من هم از آنها هستم، تو واقعأ یکی از آنها هستی، نه بیشتر...هنر قبل از ان که دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند...وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان من آنجا را خوب میشناسم ،آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند .اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزلیزه خبری نیست،نورافکن کولی ها تنها نور ماه است .نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن،

دخترم...همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کندو این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه ی پاریس را ناسزایی گوید...دخترم،جرالدین چکی سفید برایت فرستادم که هرچه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو،سومین فرانک از آن من نیست . این مال یک مرد فقیر گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.جستجو لازم نیست،این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برایت حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول،این فرزند شیطان،خوب آگاهم...من زمانی دراز را در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بند بازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده راه میروند نگران بوده ام. اما دخترم،این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نا استوار سقوط می کنند...

دخترم جرالدین پدرت با تو حرف می زند ،شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.آن شب است که این الماس،آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بودو سقوط تو حتمی است...روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بندوبار تو را بفریبد،آن روز است که بندباز ناشی خواهی بود،بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو دل به زروزیور دنیا مبند،بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد...اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدارو معنی این را،وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد،او بهتر از من معنی عشق را می داند ،او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است از من شایسته تر است ...

دخترم هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند ... برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین،

برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر می گذارم و با این پیام نامه را پایان میبخشم:

(( انسان باش،پاکدل و یکدل،زیرا که گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است...))

چارلی چاپلین

پدر تو

                             

                                                 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 22:31  توسط آوای سکوت  |