تبليغاتX
قلم

قلم

به یاد عاشقان سر بریده قلم دستان دست از جان بریده

لقمه!؟

زن همين که وارد شد يکراست رفت سراغ پسرش که کنج اتاق کوچک و محقرش خوابيده بود.به اوخيره شد.(الهی مادرت بميره پسرم که گرسنه خوابيدی)پسرک غلتی زد صورت لاغر و رنگ پريده اش را کشيد روی بالش زير سرش که از کهنگی همانند ملافه ای رنگ و رو رفته شده بود.

چشمان خمارش را به آرامی گشود.(مامان جونم ناراحت نباش.من گرسنه نيستم)زن کيسه ای را ازير چادرش بيرون آورد.(بيا عزيزم برات نون و گوشت آوردم.)

پسرک به دستهای ترک خورده زن خيره شد.آه کشيدو گفت:((مامان جون تو هم بخور.)زن با دستهای زبرش صورت سرک را نوازش کرد.

(من تو کارخونه غذا خوردم.)و لبخند مليحی روی صورتش نقش بست.

پسرم!(پس از ۳ ماه فردا اولين حقوقم را می گيرم.)پسرک بسته را از دست مادر گرفت.سرش را تکان داد و به چشمهای خسته مادرش نگاه کرد.

((ولی مامان چه سود!اونم که بيشترش رو بايد بدين به صاحبخونه.))

زن آه کشيد:(عيبی نداره پسرم بالاخره خدا بزرگه!)

پسرک لقمه کوچکی از گوشت را به دهان گذاشت و به مادر نگاه کرد.و گفت:مامان:پسر صفيه خانم امشب سر شام خيلی گريه می کرد و می گفت(من دلم گوشت می خواد)

زن سرش را تکان داد:از دست اين روزگار!

نم اشک چشمان عسلی پسرک را برق انداخت.(مامان باباش اونو با شلاق کتک زد)زن از جا بلند شدو به آشپزخانه رفت.بشقابی آورد و نيمی از گوشت را داخل آن گذاشت.اما پسرک مابقی را هم داخل بشقاب قرار داد . و گفت:(مامان اون خيلی کمه.اين طوری بهتره!)

مادر آهی کشيد و صورت پسر  را بوسيد.

                                           درم داران عالم  را کرم نيست!

                                    کرم داران عالم را درم نيست!

                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 23:0  توسط آوای سکوت  | 

نامه امام به همسرشان

همسر عزيزم؛
تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم؛ در اين مدتي كه مبتلا به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه‌ي قلبم منقوش است. عزيزم؛ اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. (حال) من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي بحمدالله تاكنون هر چه پيش آمده، خوش بوده. الآن در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتاَ جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا، خيلي منظره‌ي خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم، همراهم نيست كه اين منظره‌ي عالي به دل بچسبد. به هر حال امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف يك كشتي فردا حركت مي‌كند... . خيلي سفر خوبي است. جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت قدري تنگ شده... .
ايام عمر و عزت مستدام
                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 22:36  توسط آوای سکوت  | 

مي خواستي نروي جبهه!

براي جانبازي كه درزندان جمهوري اسلامي ايران.شهيدشد

اصلا مي گذاشتي ايران بيفتدبه دست بيگانه ها.به توچه ربطي داشت كه زنان ايراني بشوندكلفت ونوكرعربهاي شكم گنده؟!

حالامثلانصف ايران مي رفت براي عراق.مگراتفاقي مي افتاد؟!

اگرتوديروزنمي رفتي.حتما امروزقاضي زبان درازت نشسته بودجلوي يك افسرعراقي وكفشهايش رابرق مي انداخت.اگرتونمي رفتي.حتماجوانان ايراني توي فقر وگرسنگي وكثافتشان مي لوليدندوانقدرعقب مي ماندندتافرصتي نداشته باشندبراي اعتراض شكسته شدن شيشه ي اتومبيلشان توسط يك

محمد!

محمدرجبي ثاني!

اسماني اش رانمي دانم كه"الله عالم بما لا تعلمون"ولي مازميني ها.براي عشق بازي تو درجه تعيين كرده ايم: محمد. جانباز 35درصد.يعني اگرعشق بازي 100درصدباشد.تو۳۵درصد عاشقي كرده اي!جانباز35درصد اعصاب وروان.35 درصد ديوانگي.ديوانگي...

محمد ديوانه...

كاش همه ي ديوانه ها مثل تو بودند.كاش من هم باشنيدن "برمشامم مي رسد"ديوانه مي شدم.مثل تو!كاشها.داشتم مي گفتم .اصلا تو چرارفتي جنگيدي؟!

اگرنمي جنگيدي.حتما همسراولت ازت جدا نمي شد.

اگر نمي جنگيدي.حتماپسرودختر17ساله و14ساله ات زندگي ارام تري داشتند.

اگر نمي جنگيدي.مليحه_همسردومت_هيچوقت نمي امدتوي زندگيت.

اگر نمي جنگيدي.من امروز به اين سختي.مجبور نبودم برات چيزي بنويسم.

اگر نمي جنگيدي.اگر موجي نمي شدي وشيشه هاي اتومبيل ان دوپسرجوان سالم بود.تو زنداني نمي شدي.

كاش تو نمي جنگيدي.تاراست راست براي خودت راه بروي.مثل ادمهاي عاقل وسالم!

كاش براي عاقل بودن .هرروزبه25تا قرص نيازنداشتي.

كاش حداقل ان روز شوم ولعنتي.قرص هايت را خورده بودي.

كاش مي توانستي مثل روزهاي جنگ درمقابل متلك هاي ان دو جوان مقاومت كني.تانروي زندان.

كاش مليحه قدرت پرداخت وثيقه راداشت.

كاش توي زندان به تو قرص هايت را مي دادندتا تو را به بند ديوانگان منتقل نكنند.

كاش نمي جنگيدي.تا بدنت توي زندان عفونت نكند.

كاش نمي جنگيدي.تا مليحه مجبور نباشد اينقدربه مسئولين زندان.به خاطرتو خواهش كند.

محمد!

توپركشيدي ورفتي.با عفونت هاي بدنت.باهمان35 درصد ديوانگي ات.باهمه ي دردهاي پنهانت.

ومن مانده ام ويك دنيا بهت وحيرت...

ومن مانده ام ازنسل سوم انقلاب وكشوري كه مسئولينش از نسل تواند.نسل جنگ.نسل خون...

ومن مانده ام وتيترهاي هرروز روزنامه ها:

"قاضي دادگاه:مي خواست به جبهه نرود."

"۵وزيرپاسخ مي دهند."

"هفت مسئول سازمان زندانها وقوه ي قضائيه محاكمه مي شوند."

..."مليحه خدمتكاردروغ مي گويد."

محمد!

نمي دانم زخم هاي قلب مليحه ات چگونه التيام خواهد يافت.

نمي دانم پسرودخترت چگونه رفتن اينگونه ي پدرزنداني شان!راباورخواهندكرد.

عيبي ندارد.اين زميني ها بلدندچگونه از پس دردسرها بربيايند!

گفته اندهفت مسئول محاكمه خواهند شد.وانوقت حتماقلب مليحه هم ارام خواهد شد.بايد ارام شوم!اگرهم نشد مشكل خودش است!

مي خواست شوهرش جبهه نرود!نه محمد؟!!

 

 بر گرفته از وبلاگ نی لبک عشق 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 2:19  توسط آوای سکوت  | 

من از این زمانه دلگیرم

امشب دوباره هوس گريه پنهاني دارم. در زير باران هوس کوچه گردي دارم.

بگذار تا اگر کسي مرا در زير باران ديد، اشک چشم را نم باران بپذيرد،

مي خواهم آنقدر مست و لايعقل در کوچه ها بگردم تا بلکه عقلم زايل شود. زايل شود و

رازهاي مگو بر قلمم بيايد! رازهاي کمر شکن، رازهاي حزين، امشب مي خواهم فتوي بدهم!

مستي است ديگر! نگوئيد فتوي دادن عقل مي خواهد، نه، من فقط وقتي ديوانه ام، مفتي ام!

عاقل که باشم ساکتم و صبور، بگذار فتوي دهم که اين قصر و کاخ عين کفر است. بگذار

بگويم که نماز در قصر، قصر ( شکسته ) است. آي مؤمن دينت کجاست؟ نکند پشت ديوارهاي

کاخ مانده است، آيا چشم من تازه روشن شده يا اين حقيقت است که رزمجويان شغال شده اند،

تيغ زبانم ديگر در دهان زنگ زده است ، چشم رنگ نگراني گرفته است، اگر چه موسي صفتاني

هستند که مي کوشند اما باز هم دور، دور گوساله پرستان شده است،

نه، مرا نمي توانند رنگ کنند. من فريب گوساله را نمي خورم گر چه بگويد که موسي است.

مواظب باشيد، زره را از پشت ببنديد که نامرد و مرد درهم شده اند.

آري، ديگر دکان عقل تخته است. عقل بچه تر از آن است که حرفهاي بزرگ بگويد!

ياد روزهاي سبز بخير. کاخ و کوخ با هم!؟ خدايا چه مي بينم، تفنگها پوسيده و خونها لخته شده است.

از خون شهدا کاخ سبز شده؟ نه، حق ما نيست که قصر نشين باشيم ، حق ما نيست که در

صف اينان باشيم. حق ما تيغ علوي است. منش ما منش فاتح خيبر است. اين چهره هاي زشت

برادران و خواهران ما نيستند. اني کردارهاي زشت الگوي ما نيستند، ما را با تهاجم فرهنگي

غرب کاري نيست. تهاجمي اگر هست از خود ماست، ببينيد چشمهاي آز را. بشکنيد

دستهاي طمع را، ببنديد چشمهاي شهوت را، دور بريزيد خوشيهاي سگي را، دور بريزيد

رفتارهاي خوکي را، واي خداي من اين چه دنيايي است، دلم مي سوزد به حال مهدي (عج) که

اين مملکت را به او نسبت مي دهند. و ...

مستي از سرم پريد! عقلم کار مي کند، عجب چيزهايي نوشتم ! نه خير! شديدا تکذيب مي شود!!

خيلي هم خوبست! همه خوبند و قشنگ، هيچکس هم کارهاي بد بد نمي کند!

آدم خوبا مائيم و آدم بدا، تهاجم فرهنگي غرب! آخرش هم ما مي بريم!

عين فيلمهاي سينمائي !! ... همين !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 12:56  توسط آوای سکوت  | 

من از اسلام مرفهين بدم مي آيد

اسلام چيست؟ چقدر مظلوم است و چقدر غريب.

امامن ميان تمام مدلهاي اسلام من فقط يک مدلش را دوست دارم.

من از کساني که از مستحبات فقط خواب قيلوله را مي پسندند، بدم مي آيد!

من از کساني که در ميان واجبات فقط صله رحم را، با ميهمانان آنچناني،

دوست دارند، بدم مي آيد! من از صله رحمهاي قر و قاطي! در ميان

تنهاي مسلمانان شهر بدم مي آيد! من از بقيه هم بدم مي آيد.

از آنهايي که از ياد خدا فقط ذکر گفتن را بلدند، آنهم با ذکر "صاد" از مخرج اصلي!

آنها/يي که هر نمازشان را ده بار مي خوانند، آنهايي که قرآن را فقط مي خوانند،

آنهايي که خمس و زکات دزديهايشان را کامل پرداخت مي کنند،

آنهايي که غذاي ته مانده خود را به فقرا مي دهند،

آنهايي که مسجد مي سازند و سردرب مسجد را ملوث به نام خود مي کنند،

آنهايي که ده بار والضالين را تکرار مي کنند و ...

من از اسلام مدل لطيفش را دوست دارم. اسلام من در ميان پيرمردهاي 90 ساله رو به

مرگ نيست. من اسلام دعا را دوست دارم. اسلام گريه را. اسلام پيرمرد بودن جوانها را.

اسلام جمعهاي تذکر را. اسلام عهدهاي اخوت را. اسلام جنگ و جبهه را.

اسلام ته مانده غذا را خوردن را. اسلام بخشش تمام مال نداشته را.

اسلام کار و ذکر براي خدا را. اسلام ضد ريا را. اسلام تظاهر به الله را.

اسلام خجالت نکشيدن از نماز را. اسالم مخفي کردن تمام عبادات را.

اسلام ضجه هاي جانسوز را. اسلام دعاي کميل را. اسلام دعاي توسل را.

اسلام مناجات شعبانيه را. اسلام رمضان را.

اسلام سينه زني را. اسلام نوحه خواني را. اسلام نيمه هاي شب را.

من از اسلام مرفهين بدم مي آيد. همانها که از ميان احاديث، فقط استحباب خانه خوب،

مرکب خوب و زن خوب را دوست دارند! من از خودم هم خيلي بدم مي آيد!

من خودم را دوست ندارم! من آتش را کمترين مزدم در آخرت مي دانم!

 ... همين!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 23:54  توسط آوای سکوت  | 

گفتاری از مولایمان حضرت علی(ع) در نکوهش دنیا و دنیا پرستی

ای دنیا ! از من دور شو! افسارت را بر گردنت انداختم ، ترا رها کردم . من از چنگال تو رهائی یافته و از دامهای تو رسته ام و از لغزشگاههایت دوری گزیده ام. کجایند پیشینیانی که با شوخیهایت آنها را مغرور ساختی؟ کجا هستند ملتهائی که با زینتها و زخارف خود آنها را فریفتی؟ هان! آنها گورستانها و درون لحدها شده اند ای دنیا! سوگند به خدا اگر تو شخصی دیدنی و قالبی حسی بودی ، حدود خداوند را در مورد بندگانی که آنها را با آرزوها فریب داده ای بر تو جاری می ساختم. و کیفر پروردگار را در مورد ملتهائی که آنها را بهلاکت افکندی ، و قدرتمندانی که آنها را تسلیم مرگ و نابودی نمودی و هدف انواع بلاها قرار دادی در آنجا که نه راه پس داشته و نه راه پیش ، درباره ات بمرحله اجرا می گذاردم. هیهات! کسیکه که در لغزشگاههای تو قدم گذارد، سقوط می کند.کسی که بر امواج بلاهای تو سوار گردد، غرق می شود. اما کسی که از دامهای تو خود را برکنار دارد پیروز می گردد.آنکه از دست تو سالم رسته از این هیچ ناراحت نیست که معیشت او بتنگی گرائیده، چراکه دنیا در نظر او همچون روزی است که زمان زوال و پایان گرفتنش فرا رسیده. از من دور شو! سوگند بخدا من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار سازی! و زمام اختیارم را بدست تو نخواهم سپرد که بهرکجا که خواهی ببری! بخدا سوگند – سوگندی که تنها مشیت خداوند را از آن استثناء میکنم – آنچنان نفس خویش را بریاضت وادارم که بیک قرص نان – هرگاه بآن دست یابم – کاملا متمایل شود و بنمک بجای خورشت قناعت نماید، و آنقدر از چشمانم اشک بریزم که همچون چشمه ای خشک ، دیگر اشکم جاری نگردد. آیا همانگونه که گوسفندان در بیابان شکم را پر می کنند و می خوابند ، و یا دسته دیگری از آنها در آغلها از علف سیر می شوند و استراحت می کنند ؛ علی هم باید از این دو زاد و توشه بخورد و باستراحت بپردازد؟ در این صورت چشمش روشن باد! که پس از سالها عمر به چهارپایان رها شده و گوسفندانی که در بیابان می چرند اقتدا کرده است !! خوشا به حال آن کس که وظیفه واجبش را نسبت به پرودگارش ادا کرده ، سختی و مشکلات را تحمل کرده ؛ خواب را در شب کنار گذارده تا آنکه بر او غلبه کند روی زمین دراز بکشد و دست زیر سر بگذارد و استراحت کند در میان گروهی باشد که از خوف معاد چشمهایشان خواب ندارد ، پهلوهایشان برای استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته ، همواره لبهایشان به ذکر پروردگار در حرکت است گناهانشان بر اثر استغفار از بین رفته ، آنها حزب الله اند آگاه باشید که حزب الله رستگارانند ؛.

بدون شرح

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 1:9  توسط آوای سکوت  | 

آناهيتاي شرقي

اولين چيزي كه توجه را جلب مي‌كرد، عينك آفتابي زن بود و بعد، كيسه‌هاي پلاستيكي كه پيدا بود از فرط خستگي آنها را پيش پايش بر زمين گذاشته است.
بنابراين هر دو دستش آزاد بود و مي‌توانست با ايما و اشاره از من درخواست كند كه بايستم و تا هر جايي كه مي‌توانم او را برسانم.
درست بعد از بريدگي اتوبان جهان كودك، به سمت مدرس ايستاده بود و توقف كردن در مسيري كه ماشين‌ها با سرعت و بدون ديد مي‌آمدند، خالي از خطر نبود.
ولي ايستادم، فلاشر را روشن كردم، بر روي صندلي سمت شاگرد خم شدم و در را برايش باز كردم تا بارهايش را كه اكنون از روي زمين برداشته بود، اول داخل ماشين بگذارد و بعد خودش سوار شود.
سوار كه شد، شروع كرد به گرم و صميمانه حال و احوال كردن و بعد شكايت از زمانه و روزگار و مردمي كه حاضر نيستند يك زن سي ساله را صرفا به خاطر انسانيت سوار كنند.
البته قسمت مربوط به سنش را راست نمي‌گفت. با حذف رنگ و روغن‌هايي كه به خودش ماليده بود، حداقل چهل سال را داشت.
گفتم: من تا سر ظفر مي‌تونم خدمت شما باشم. اونجا بهتر ماشين گيرتون مي‌آد.
گفت: ممنونم. همين مقدار هم غنيمته. به خصوص كه فرصتيه براي گپ و گفت صميمانه.
گفتم: بله؟
گفت: بعله. دوستان بهم مي‌گن تو كه امكانشو داري چرا ماشين نمي‌خري؟ مي‌گم خوب در طول هفته كه ماشين و راننده دانشگاه هست. اين يه روز هم كه به بهانه خريد مي‌تونم با مردم دمخور باشم، چرا از دست بدم؟ كسي كه جامعه‌شناسي درس مي‌ده بايد تو مردم باشه، با مردم حشر و نشر داشته باش، با مردم زندگي كنه.
حالا كه به خاطر اشتغالات درسي اين توفيق كمتر نصيبم مي‌شه، چرا همين مقدارشو از خودم مضايقه كنم؟ مي‌دونين؟ آخه من موقع رفتن كه دستم خاليه، با اتوبوس مي‌رم. توي اتوبوس مي‌گردم دنبال سوژه‌هاي اجتماعي، آدماي پير، فقير، بلاديده، زخم‌خورده، ستم‌كشيده و پيش اونها مي‌نشينم و سر حرف رو باز مي‌كنم و وقتي اونها سفره دلشون رو پهن مي‌كنن، تازه آدم مي‌فهمه كه چقدر از مرحله پرته.
من با همون يه نصفه روز براي تمام هفته‌ام انرژي مي‌گيرم...
داشتيم مي‌رسيديم به سر ظفر و زن همچنان حرف مي‌زد. ناگزير شدم حرفش را قطع كنم و بگويم: خب. اين هم سر ظفر. اميدوارم كه سريع ماشين گيرتون بياد.
گفت: شرمنده‌ام كه مزاحمتون شدم؛ ولي كاش مي‌تونستين منو تا پل صدر ببرين. اگر ديرتون نشده، خواهش مي‌كنم كه چند دقيقه وقتتون رو به خاطر من حروم كنين، منو كه زير پل بذارين، مي‌تونين از شريعتي برگردين تو ظفر.
درمانده گفتم: بسيار خوب.
پرسيد: شما دفتر كارتون تو ظفره؟
گفتم: بعله.
گفت: يادتون باشه آدرستون رو بديد يه فرصتي خدمت برسم تا در يك فضاي راحت‌تري با هم اختلاط كنيم. اين‌طوري خيلي رسميه.
گفتم: شما كدوم دانشگاه تشريف دارين.
گفت: دانشگاه آزاد، شعبه شمال غرب. البته مي‌دونين كدوم دانشگاه، براي من مهم نيست. براي من مهم ارتباط با دانشجوئه.
گفتم: با سي سال سن شما بايد زود استاد شده باشين.
گفت: بعله خوب. من عمده تحصيلاتم رو جهشي انجام دادم. بعد هم وقتي فوقم رو گرفتم تو همون دانشگاه مشغول تدريس شدم.
نگه داشتم و گفتم: خب، اين هم پل صدر، موفق باشيد.
با لحني التماس‌آميز گفت: شما كه اين‌ همه بزرگواري كرديد، خونه من دو تا كوچه بالاتره. اكرام رو به اتمام برسونين كه من براي اين فاصله كوتاه، ماشين نگيرم. خواهش مي‌كنم.
ناگزير از زير پل به سمت چپ پيچيدم و وارد خيابان شريعتي شدم.
گفت: تا عمر دارم لطفتونو فراموش نمي‌كنم. اميدوارم به زودي جبران كنم.
و ادامه داد: راستش يه مطلبو از اول كه سوار شدم مي‌خواستم بهتون بگم، ولي ترديد كردم. حالا كه مي‌بينم آدم باشخصيتي هستين و سوءتعبير نمي‌كنين، بهتون مي‌گم.
گفتم: لطف مي‌كنين. بفرمايين.
گفت: امروز بعد از اين‌كه خريدم رو انجام دادم، آمدم پاي صندوق ـ لطفا بپيچين سمت راست ـ كيف پولم همراهم بود. كلي هم توش پول و تراول‌چك بود. آخه صبح حقوقم رو از بانك گرفته بودم. فاكتور صندوق رو پرداخت كردم و از فروشگاه آمدم بيرون. لطفا سمت چپ... .
گفتم: بقيه‌شو بلدم.
با تعجب پرسيد: بقيه چي‌رو، آدرسو؟
گفتم: هم بقيه آدرسو، هم بقيه قصه‌رو. مي‌خواستين سوار ماشين بشين و دربستي بگيرين كه ديدين كيف پولتون نيست.
زدم روي ترمز و گفتم: خب، خونه‌تون همين‌جاست ديگه؟
گفت: بله و در ماشين را باز كرد.
گفتم: الان هم هيچي پول تو خونه ندارين. مي‌خواين چهار، پنج هزار تومن بهتون بدم؟
سكوت كرد.
گفتم: ببخشيد. اسم شما چيه؟
گفت: نوشين.
گفتم: ولي انگار دفعه قبل اسم شما ناهيد بود، نبود؟
جا خورد. گفت: دفعه قبل؟ و دستش رفت طرف بار و بنديلش كه زودتر بردارد و پياده شود.
گفتم: بنشين باهات كار دارم.
و پايم را بر پدال گاز فشردم. آنچنان كه پاترول سنگين با صداي وحشتناكي از جا كنده شد، در نيمه‌باز به سمت زن هجوم آورد و زن وحشت‌زده خود را به داخل ماشين كشيد تا دست و پايش لاي در نماند.
تلاش نكرد براي باز كردن مجدد در، اما با جيغ خفه‌اي گفت: نگه دار. مي‌خوام پياده شم.
گفتم: صبر كن. پياده مي‌شي.
گفت: چي مي‌خواي از جونم؟
گفتم: فقط جواب يكي‌ ـ دو تا سؤال. همين.
گفت: بعدش مي‌ذاري پياده شم؟
گفتم: چراكه نه. نگرت دارم واسه چي؟ كاري باهات ندارم.
گفت: پس زود باش.
پيچيدم داخل اتوبان و گفتم: حدود يك سال پيش، همين‌جايي كه سوار شدي، ايستاده بودي، با همين مقدار بار و بنديل. دست بلند كردي و منم سوارت كردم. البته اون موقع ماشينم پاترول نبود، پژو بود. شايد به همين دليل هم امروز به جا نياوردي.
گفت: اشتباه مي‌كنين. من نبودم.
گفتم: تو كه هر روز سوار يه ماشين مي‌شي ممكنه اشتباه كني، ولي من كه سال تا سال كسي رو سوار نمي‌كنم، آدما بهتر يادم مي‌مونن.
گفت: شما دارين به من توهين مي‌كنين.
گفتم: ممكنه بعدا بكنم، ولي هنوز نكردم.
و ادامه دادم: سوار ماشين شدي و همين حرف‌هاي امروز رو با همين آب و تاب تعريف كردي. اون روز هم من قصد داشتم تو رو تا يه جايي كه تو مسيرمه برسونم، ولي مثل امروز آن‌قدر خواهش و تمنا كردي و چشم و ابرو آمدي تا منو به همين كوچه آناهيتاي شرقي كشوندي.
گفت: تو اين محل ممكنه...
گفتم: جلوي يه خونه‌اي پياده شدي ولي وقتي من رفتم كليد رو به در سه تا خونه اون‌طرف‌تر انداختي.
با دلهره گفت: پس شما خونه ما رو...
گفتم: اون روز تاپ قرمز پوشيده بودي با استرچ مشكي. سوار كه شدي، دكمه‌هاي مانتوتم باز كردي و گفتي كه از بدن‌سازي مي‌آي. كافيه يا بازم نشوني بدم؟
با اضطراب گفت: خب، حالا سؤالاتونو بپرسين.
گفتم: كسي كه يه همچي خريدي مي‌كنه ـ و اشاره كردم به بسته‌هاي پيش پايش ـ لَنگ چهار، پنج هزار تومن نيست. اين قيافه و دك‌وپز هم با تكدي و تلكه جور در نمي‌آد. قصه چيه؟
گفت: تكدي نيست. تلكه هم نيست. اون دفعه با عزت از شما قرض خواستم، شما هم با رغبت دادين. همچنان‌كه اين دفعه هم رغبتي نداشتين و ندادين.
گفتم: خب، قرض اون‌ دفعه چي شد؟
در كيفش را باز كرد و گفت: همين الان بهتون مي‌دم.
و پنج هزار تومان از كيفش درآورد.
گفتم: تو كه پول نداشتي؟
گفت: حالاشم ندارم. اين يه پس‌انداز براي روز مباداست.
پول را نگرفتم. گذاشت روي داشبورد و گفت: منو برگردونين خونه و تمومش كنين.
گفتم: چي رو تموم كنيم، تازه شروع شده. اگر نگي قصه چيه، مي‌آم تو محل و از در و همسايه‌ها مي‌پرسم.
ترسيده گفت: شما پولتو مي‌خواستي كه گرفتي.
گفتم: پولمو نمي‌خواستم و نگرفتم. مطمئن باش تا واقعيتو نگي، ولت نمي‌كنم بري.
گفت: آخه شكستن من چه نفعي به حال شما داره؟
گفتم: من به دنبال شكستن تو نيستم. واقعيت رو مي‌خوام بدونم.
گفت: به چه درد شما مي‌خوره؟ اين‌همه اصرار واسه چيه؟
گفتم: دليلشو بعدا بهت مي‌گم، بعد از اين‌كه حرفهاتو زدي.
گفت: خلاصه‌اش اينه كه من كلفت اون خونه‌اي هستم كه ديدي. هفته‌اي يه روز مي‌رم واسه خانوم خريد مي‌كنم. همون روزي كه ايشون هم دانشگاه كلاس داره. لباس هاي خانومو مي‌پوشم. از حماقت و ولع مردها استفاده مي‌كنم، رفت‌وآمدم مجاني تموم مي‌شه؛ ولي پول كرايه رو از خانم مي‌گيرم. اگه مردا به طمع بيفتن كه عموما مي‌افتن، چند هزار تومن هم كاسب مي‌شم. كل قصه همينه.
گفتم: عينكتو بردار.
وحشتزده گفت: واسه چي؟
گفتم: مي‌خوام چشماتو ببينم.
با ترس و لرز عينكش را برداشت و در مواجهه با نگاه من، چشمهايش را به زير انداخت.
چشمهايش استيصال و بيچارگي بچه‌اي را داشت كه زرنگي كودكانه‌اش لو رفته باشد.
گفتم: خوب فهميدي كه بايد عينك آفتابي بزني، چون چشم‌ها معمولا آدم رو لو مي‌دن.
دوباره عينك را به چشم گذاشت و گفت: حالا ديگه برگرديم.
گفتم: اون حرف‌هاي قشنگو از كجا ياد گرفتي؟!
گفت: از لابه‌لاي حرف هاي خانوم با شاگرداشون.
گفتم: فكر مي‌كني تا كي مي‌شه اين‌طوري پول درآورد؟
گفت: تا هميشه. تو يه مرد پيدا كن كه مرد باشه، اونوقت من مي‌گم نمي‌شه.
گفتم: يعني اگه من مرد بودم بايد سوارت نكنم؟ با اون بار و بنديل و اصرار و التماس؟
گفت: سوار كردن يه چيزه، ولي اون پول آخرو مردا از سر طمعشون مي‌دن. فكر مي‌كنن بذريه كه بعدا محصولشو درو مي‌كنن. با همون يه شماره تلفن الكي كه بهشون مي‌دم.
گفتم: من كه دفعه قبل ازت شماره تلفن نگرفتم و بهت پول دادم. اونو به حساب چي گذاشتي.
گفت: حماقت. البته دور از جون شما.
گفتم: هيچ فكر كردي كه ممكنه دو بار با يه آدم روبه‌رو بشي؟ مثل امروز؟
گفت: هر مردي رو تا صد بار مي‌شه خر كرد. شمرده‌ام كه مي‌گم.
گفتم: شوهر نداري؟
گفت: چرا. اونم يه بي‌غيرتيه مثل بقيه مردا. تشويقم مي‌كنه وقتي اين پولارو مي‌برم خونه.
گفتم: نمي‌ترسي يه وقت بلايي سرت بياد؟
گفت: كم بلا سرم نيومده؛ ولي كسي كه پا به اين راه مي‌گذاره، بايد پيه همه‌چي رو به تنش بماله.
گفتم: همه چي رو از دست بده كه چي به دست بياره؟
گفت: مي‌خواي موعظه كني؟
گفتم: بي‌خيال. بگذريم. الان مي‌رسيم در خونه و خداحافظ.
گفت: ولي سؤال منو جواب ندادين. واسه چي مي‌خواستين قصه منو بدونين؟
گفتم: واسه اين‌كه منم همكار شمام. يا بهتره بگم همكار رئيس شما.
وحشتزده گفت: يعني جامعه‌شناسي درس مي‌دين؟
گفتم: يه همچين چيزايي.
نزديك بود قالب تهي كند. بي‌جوهري در صدا پرسيد: همون دانشگاه؟
گفتم: نه، يك دانشگاه دولتي.
دوباره رسيديم به كوچه آناهيتاي شرقي و من گفتم: خب، حالا مي‌توني پياده شي. پولتم بردار.
پول را بدون تعارف برداشت و در كيف گذاشت. در را باز كرد و موقع پياده شدن گفت: هميشه آدم‌ها رو بازي داده‌ام، ولي اين بار احساس مي‌كنم بازي خورده‌ام.
گفتم: چه بازي‌اي؟ قصه زندگيتو تعريف كردي.
پياده شد. در را بست و گفت: درست مثل اين‌كه يهو متوجه بشي كه جلوي دوربين مخفي بودي.
گفتم: پس لطفا اون موبايل منو بده.
گفت: موبايل؟!
گفتم: تو جيب سمت راستته.
موبايل را از جيبش درآورد و به سمت من دراز كرد: ببخشيد، ترك عادت سخته.
گفتم: فكر نكردي كه خونه‌تو بلدم و مي‌آم سراغت؟
گفت: البته بلد نيستي. چون اون خونه‌اي كه فكر كردي من كليد انداختم، رد گم‌كني بود. حواسم بود كه تو آينه‌ات ردّمو داري.
گفتم: پس بازي رو من خوردم نه تو.
گفت: ولي ازت خوشم اومده. يه شماره تلفن بهت مي‌دم اگه خواستي زنگ بزن.
گفتم: طالب نيستم. چيزي كه مي‌خواستم بهش رسيدم.
گفت: ضمنا اون حرفمو پس مي‌گيريم كه گفتم؛ هر مردي رو تا صد بار مي‌شه خر كرد، بعضي از مردها رو نمي‌شه.
گفتم: مسئله اينه كه تو مرد نديدي. يا اونهايي كه ديدي، هيچ‌كدام مرد نبودن.

سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 23:40  توسط آوای سکوت  | 

گوشه ای از وصيت امام حسن عليه السلام

چون من از دنيا رفتم ، چشم مرا بپوشان ، مرا غسل ده و كفن نما ، سوى قبر جدم رسول خدا (ص) ببر تا ديدارى با او تازه كنم ، سپس به سوى قبر جده ‏ام فاطمة بنت اسد رضى الله عنها ببر و در آنجا دفنم كن ، و ‏بدان اى برادر كه مردم گمان دارند شما مى‏خواهيد مرا كنار رسول خدا (ص) به خاك بسپاريد ، پس در اين باره گرد آيند و از شما جلوگيرى كنند ، تو را به خدا سوگند دهم مبادا به خاطر من به اندازه ي ذره اي خون ريخته شود.

--------------------------------------------------

2) ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 14

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 23:28  توسط آوای سکوت  | 

پيام بازرگاني

سلام به همه كسايي كه به اين وبلاگ سر زدن چه اونا كه نظر دادن چه اونا كه ندادن

اما چون ما مشتري مداريم و تو اين چند روزه كه اومديم تا حالا چندين و چند بار تنديس رعايت حقوق مشتري رو بهمون دادن(البته پيش خودمون بمونه رئيس بلاگفا از آشناهاست)و بر اساس نظر همين مشتريان اين مطلب آخري به كلاس بالاي كار ما نمي خورد ورداشتيمش و اين قول رو بهتون ميديم كه مطلب بعدي يه داستان داغ باشه با كلي حرف و حديث خوب ما بريم  كه وقت پيام بازرگاني داره تموم ميشه نظر يادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 15:40  توسط آوای سکوت  | 

اندوه سارا

تقديم به جانبازان شيميايي
 

نقطه، سر خط آب... بابا... نا... ندارد
از بس كه دستش پينه بسته جا ندارد

سارا نمي‌فهمد چرا در بين آن‌ها
بابا كه از جنگ آمده يك پا ندارد

بابا هواي سينه‌اش ابري‌ست، سارا!
اما كسي در فكر بابا نيست، سارا!

از بس كه سرفه كرده ديگر نا ندارد
اما نمي‌داند دليلش چيست سارا

بابا، برايم قصه مي‌گويي دوباره
از آسمان، از ابر، از باران، ستاره

از عشق مي‌گويم برايت خوب بابا
از مرد‌هاي عاشقي كه تكّه‌پاره...

سارا كجايي ديكته... _خانم پدر رفت
از پيش ما ديروز تنها، بي‌خبر رفت

خانم معلم چشمايش خيس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت ـ باباـ سفر رفت ـ

الهام فرامرزي‌نيا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 23:50  توسط آوای سکوت  | 

بچه‌هاي عاشورا

1
همه‌ي بچه‌ها فرياد مي‌كشيدند: "عمو، عمو، آب، آب..." فاطمه كنارِ پرده‌ي خيمه‌ي ايستاده بود و بيرون را مي‌نگريست. ما له‌له‌زنان فرياد مي‌كشيديم: "عمو، عمو، آب، آب" فاطمه با دست به ما اشاره كرد كه آرام شويم. گفت كه عمو از اباعبدالله رخصت گرفت و رفت. با دو مشكِ آب. حالا آرام‌تر، انگار در خودمان، مي‌گفتيم: "عمو، عمو، آب، آب" لختي نگذشته بود، كم از ساعتي شايد، ما هم‌چنان منتظر نشسته بوديم و زيرِ لب ذكر را تكرار مي‌كرديم. ناگاه فاطمه پرده‌ي خيمه را رها كرد و به زمين افتاد. حالا همه تشنه‌گي را فراموش كرده بوديم. ديگر كسي از آب حرفي نمي‌زد. كسي آب نمي‌خواست. فرياد مي‌زديم: "عمو، عمو، عمو، عمو..."

2
با اين كه رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهواره‌ي خالي را تكان مي‌دهد. گاهي وقت‌ها مثلِ عروسك‌بازيِ ما با خودش حرف هم مي‌زند. انگار واقعا خيال مي‌كند كه عليِ كوچكش توي گهواره خوابيده است. هيچ كسي هم هيچ چيزي به او نمي‌گويد. اگر ما، بچه‌هاي كوچك، مشغولِ عروسك‌بازي بوديم، شايد فاطمه دعوامان مي‌كرد، اما رباب آدم بزرگ است، براي همين كسي به او چيزي نمي‌گويد. "علي كه توي گهواره نيست. من خودم از توي سوراخي پرده‌ي خيمه ديدمش، روي دست‌هاي اباعبدالله خواب خواب بود..."

3
غروب شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت يك‌بار مي‌آمد و براي ما چيزي مي‌گفت و مي‌رفت. ما هم خجالت مي‌كشيديم و گريه نمي‌كرديم و گوش مي‌كرديم. اما حالا ديگر خيلي وقت است كه نيامده تا براي‌مان چيزي بگويد. حالا فاطمه بچه‌هاي كوچك را يك‌جا جمع كرده است. البته من ديگر بزرگ شده‌ام. براي همين به فاطمه مي‌گويم: "تو هم قرآن بخوان، مثلِ..." نمي‌دانم چرا، اما سرش را بالا مي‌گيرد. به جاي آن كه ما را آرام كند، نگاه مي‌كند به موهاي من و جيغ مي‌زند:
"فَكَيفَ تَتَّقونَ اِن كَفَرتم يَوماً يَجعلُ الوِلدانَ شيبَا... (چه‌سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را پير مي‌گرداند؟ مزمل-17)"

رضا اميرخاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 0:49  توسط آوای سکوت  | 

به كجا چنين شتابان

به كجا چنين شتابان

به موجب برآوردهاي مراكز رسمي جمهوري اسلامي، امروز، حدود يك ميليون و هفتصد هزار زن، يعني شش درصد مجموع زنان ايران، در خيابان‌ها زندگي مي‌كنند و حدود سيصد هزار نفر از آنان، براي تامين معاش خود و فرزندانشان، تسليم تن فروشي مي‌شوند
اين، كارنامه سياه حكومتي است كه ادعا مي‌كرد با تكيه بر قوانين شرعي خواهد توانست جامعه را از فساد پالوده سازد
بنفشه دو سال پيش، براي نخستين بار امكان داد كه مردي درخيابان سر صحبت را با او باز كند.
اتومبيلي متوقف مي‌شود، راننده، پنجره را پائين مي‌كشد، پيشنهادي به زن مي‌دهد، آن‌ها چانه مي‌زنند و بعد زن سوار مي‌شود تا به نزد او برود. اين، اكنون به صحنه اي روزمره در تهران تبديل شده است. بنفشه، خوش شانس بود. نخستين مشتري او تيپ قابل اعتمادي بود. از آن زمان، بنفشه به صورت مرتب به آپارتمان مرد مي‌رود و به سفارش او، مشتريان ثابتي پيدا كرده است. تماس از طريق تلفن همراه برقرار مي‌شود. سه تا چهار قرار در روز، هربار براي حدود بيست يورو. درآمد ماهانه او به راحتي به حدود هزار يورو مي‌رسد. او، شغل منشي گري خود را، كه تنها يك دهم اين رقم عايدش مي‌كرد، رها كرده است.
بنفشه، يك زن جوان و كاملا معمولي از خانواده اي وابسته به لايه پائين طبقه متوسط است. شلوار جين، يك تي شرت چسبنده، موهاي با اعتدال رنگ شده و جواهرات ساده نقره اي. دختري شهرستاني و چنان معتدل كه توجهي را بر نمي‌انگيزد.
او، به عنوان پنجمين و كوچكترين فرزند يك خانواده فقير، تا زمان مرگ پيش رس پدرش، در شيراز رشد كرد. هنگامي كه پانزده ساله بود، برخلاف ميل خودش مجبور به ازدواج شد. چهار سال پيش، موفق شد از شوهر معتادش طلاق بگيرد. از آن زمان، به تنهائي پسرش را اداره مي‌كند.
حالا او مي‌تواند هزينه‌هاي يك زندگي راحت را براي خود و پسرش تامين كند. اما دوست دارد از اين كار دست بكشد. مي‌گويد: "دائما گرفتار ترس هستم. ترس از پليس، ترس از اين كه مادرم بفهمد و ترس از مردان." او، اطمينان مي‌دهد كه از اين كار لذتي نمي‌برد. از پسرش خجالت مي‌كشد و اگر مادرش بفهمد چه مي‌كند، ديگر نخواهد توانست به خانه برگردد. بنفشه مي‌گويد: "من، به خاطر خانواده‌ام و به خاطر اين كه مسلمان هستم، از كاري كه مي‌كنم ناراحتم."
زن جوان، در سال‌هاي گذشته، يكبار به مشهد رفت تا در حرم امام رضا توبه كند
بنفشه مي‌گويد: "خيلي‌ها اين كار را به خاطر تفريح مي‌كنند بدون آن كه دنبال پول باشند."
زنان جواني كه بدون نياز مالي تن به روسپيگري مي‌دهند، مساله اي مهم تر از روسپيگري ناشي از فقر را در جمهوري اسلامي‌ايجاد كرده اند. اينجا، يك بازگشت بنيادي از ارزش‌هاي اسلامي به چشم مي‌خورد. به ويژه در ميان جوانان كه تقريبا دو سوم جمعيت ايران را تشكيل مي‌دهند
ندا، دختر نازك اندامي است كه تازه به بيست سالگي پا نهاده است. او، كه شغل خوبي در يك شركت دارد، تعطيلات آخر هفته‌اش را با گروهي از دوستانش مي‌گذراند. با دوتا از آن‌ها رابطه نزديك‌تري دارد. يكي از آن‌ها را "برادر" مي‌نامد. برادر، به او هديه مي‌دهد، برايش لباس يا جواهر مي‌خرد، او را به سفر و اسكي مي‌برد، الكل تهيه مي‌كند، ترتيب پارتي‌ها را مي‌دهد و آپارتمان لوكس خود را در اختيارش مي‌نهد. ندا مي‌گويد: "چرا نبايد وقتي با اين جوان‌ها مي‌خوابم چيزي بگيرم؟ من، آن‌ها را خوشبخت مي‌كنم و آن‌ها مرا. اين يك معامله است!"
ندا، از اين كه به قول خودش آزاد است مغرور به نظر مي‌رسد. مهم ترين مساله اين است كه تعهدي وجود نداشته باشد. او مي‌گويد: "تعهد، از مد افتاده است." او، به لحاظ اقتصادي مستقل است و خودش را از تنگناهاي اجتماعي و قالب‌هاي اخلاقي خانواده آزاد كرده است. پدر و مادرش نمي‌دانند آخر هفته‌هايش را چگونه سپري مي‌كند. آن‌ها تصور مي‌كنند كه او با دوستان دخترش به سفر رفته است. او، "مردان" اش را، در پارتي‌ها يا از طريق دوستانش پيدا مي‌كند. بعضي وقت‌ها هم با آن‌ها در خيابان آشنا مي‌شود. گهگاه، مشكلاتي با ماموران امر به معروف پيدا مي‌كند، اما اين مشكلات هم اغلب با رشوه حل مي‌شوند. ندا، از اين كه معيارهاي اسلامي را زير پا مي‌نهد، ناراحت نيست. او مي‌گويد: " كجاي اين كار بد است؟
اين بحران هر روز عميق و عميق تر مي شود ولي همچنان مسوولان فكر مفيد و مؤثري براي آن نكرده اند. گويي ما با چشمان بسته اي روبرو هستيم كه نمي بينند يا خودشان را به نديدن مي زنند. چشمان كاملا بسته ......
با كمي تغيير بر گرفته از گزارش: كريستيانه هوفمن ـ روزنامه ي آلماني فرانكفورتر آلگماينه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 22:51  توسط آوای سکوت  | 

فصه ی ما بسر رسید محبوبه به خونه اش نرسید

کاش می ماندی

 

تو هر روز از جلوي بيمارستان رد شدي و حتي نگاهي به پشت ميله هاي سبز بيمارستان نينداختي كه حداقل ببيني داخل حياط چه خبر است. صورت بچه اي را ببيني كه بيماري معصوم تر از گذشته اش كرده بود. رد شدي.اصلا نگاه هم نكردي. گفتي گرفتاري خودم كم نيست كه به بدبختي ديگران هم فكر كنم . يادت نبود پشت همين ميله هاي سبز دختر كوچكي است كه اگر دردش را بداني سنگ هم كه باشي درد خودت حتي براي چند لحظه از يادت مي رود . گذشتي و گذشت . پشت ميله هاي سبز پيكر بي جان فرشته ي كوچك ما افتاده بود . شما باز هم از كنارش رد مي شديد . حالا ما محبوبه اي نداشتيم. محبوبه هم رفته بود . مثل پرهام . مثل هزاران كودك بيگناه ديگر كه پيش از او رفته بودند . حالا نه از آن دستگاههاي بزرگ و سنگين خبري بود و نه از ناله هاي محبوبه .
قناري كوچك ديگر صدايي براي خواندن نداشت . محبوبه به خواب رفت . خوابي هميشگي . آسوده بخواب فرشته ي كوچولو ....
چقدر سخت است خواندن حرفهاي كودكي كه حالا نيست ...
مادرش به او مي گفت شادي كن مي گفت چه فايده مامان من كه خوب نمي شم.مادر با او از مرگ حرف زد گفت مادر كمكم كن . من مي خواهم زندگي كنم. پيش خواهرم بر گردم. پشت همه ي دفترهاي دعاي مادر نوشته بود التماس دعا مامان...
حالا محبوبه پيش خواهرش برگشته . به شهر خودشان كه ماهها از آن دور بود . قرار شده با پولي كه براي درمان محبوبه جمع شده يك موسسه ايجاد شود . براي كمك به بيماراني مثل او . درست مثل همان موسسه اي كه بعد از مرگ پرهام به اسمش ايجاد شد .
نميدونم چرا حالا ؟؟؟ چرا حالا بايد مي رفت ؟؟ حالا كه 80 هزار يورو براش جمع شده بود. حالا كه ويزاش آماده بود و بقيه ي خرج سفر و درمانش هم در حال جمع شدن بود . نمي دونم . شايد محبوبه رفت تا خيليا بفهمن : آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود . من از همه ي كساني كه مادي و معنوي به محوبه كمك كردن تشكر مي كنم . هر چند كمك اونا كافي نبود اما همشون اين احساسو دارن كه سهم خودشونو براي زنده موندن محبوبه دادن .
راستي مادر محبوبه از همه تشكر كرد . از همه ي كساني كه به هر شكل به محبوبه كمك كردند .
محبوبه آسوده خوابيده .درست به آسودگي شكم گندگاني كه در برجهاي ميليارديشان خوابيده اند . بيت المال مردم را مي خورند و مي برند و آنوقت مادر محبوبه براي زنده ماندن فرزندش هزار نه از نهاد رياست جمهوري و وزارت درمان و ... شنيد و شنيد و شنيد تا محبوبه اش رفت.
فردا اين شكم گندگان مفت خور باز هم عكس محبوبه و پرهام را مي بينند و مي گذرند تا پولشان جمع شود و طبقه ي 16 برج بهشت را بخرند و بخورند و بخورند و بخورند تا بالا و بالاتر روند .
به مادرش مي گفت : برايم از مردن بگو مامان ... و مادر آنچنان مستاصل كه چاره اي جز توضيح آنچه محبوبه خواسته بود نداشت. (( مرگ خوابي آرام و هميشگي است . شجاع باش دخترم! مردن ترس ندارد! حتما از زندگي خيلي بهتر است... )) و حالا محبوبه فهميده كه مادرش بيهوده نگفت . آنروز محبوبه مي شنيد و آرام اشك مي ريخت. شيشه بخار گرفته رابا دستان زردش پاك مي كرد. از آن بالا تو را مي ديد كه حتي نگاهي هم به پشت ميله هاي سبز نينداختي...
خداحافظ محبوبه

 از وبلاگ شبشکن

------------------------------------------------------------

سلام می گم به تویی که اومدی و این مطلب رو خوندی

نمی دونم شاید وقت خوندنش اشک ریختی یا هم ..... 

می دونی ، من وقتی داستان زندگیه محبوبه رو  میخوندم فقط به خودم امید می دادم ،که نه، مردم ما با صفا تر از این حرفان، مگه ممکنه بذارن یه دختر کوچولو با این همه معصومیتی که تو چهره اش موج می زنه بخاطر فقر مالی ذره ذره جون بده،با خودم می گفتم محبوبه هم با کمک های مردم خوب میشه و بر میگرده به خونش اما وقتی به آخر داستان رسیدم و خداحافظ محبوبه رو دیدم با خودم گفتم فصه ی ما بسر رسید محبوبه به خونش نرسید ولی ما به خونمون رسیدیم مایی که محبوبه رو دیدیم و فقط از کنارش گذشتیم یا حداکثر خدایا شکری گفتیم و بی توجه به چشمای معصومش به راه خودمون ادامه دادیم بدونه اینکه بفهمیم :

بنی آدم اعضای یک پیکرند .................

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 23:58  توسط آوای سکوت  | 

دل گویه

  

    یا حق                                                                

        شمع دل

 روزی از میان دو صف سبز چنار می گذشتم خسته

 خسته از ظلمت شب

 خسته از غربت صبح

                           ناگهان نوری جنبید

                           و صدایی غلطید

   من شنیدم در خورد فریادی

        که زمین تاریک است

           نور می باید نور

         شمع باید شد شمع

ذهن چشمهایم را بست

  دل من سخت تپید

                          چینی نازک تنهایی خود را بشکست

                                                        ضجه ای زد آرام

 و دلم چشم گشود

   من ندیدم آنجا دو صف سبز چنار

                         همه جا ظلمت بود همه جا تاریکی

 

 کلاغی بگذشت

        و در آن دورترها نوری سوسو زد

  و من فهمیدم

       که زمین تاریک است

           نور می باید نور

        شمع باید شد شمع

 

 و دلم آتش شد

   دل من شعله شمع

                 و تنم ذره ذره جان داد

                    تا که جان گیرد آن شمع خموش

شعله شمع دلم می گریید

        از غم ظلمت بی پایان زمین

                 از همه غربت عشق

                          و قطرات اشک به زمین می پیوست

            در همانجا شقایق رویید

             شعله روشن تر شد

 

در میان هر پرتو نور

  دل من تحفه ای سبز نهاد

           و فرستاد به دور

                بر بال یکی عشق نهاد

                و فرستاد به عمق دنیا

                             در آن دورترها

             آن ذره نور که فرستاد به دور

                           به دل سلاخی خورد

و او سخت گریست بر پژمرده شدن یک گل سرخ

                                                 در باغچه یک زندان

 

و زمان چون همیشه اسب خود را هی زد و ایام گذشت

و یکی روز کلاغی بگذشت و شقایق را برد

              شعله ام سوسو زد

             و تنم لحظه ها را بشمرد

                                   تا رسد وقت فنا گشتن در شعله سرخ

        و کنون که در معکوس زمان

            شمع تن میرود رو به سکوت

به شما می گویم:

                          که برادر تنهاست

                           که قلندر خسته

                           که قناری خاموش

                           که خمیده تن سرو

                           که کبوتر محصور

                                                 و در آن دورترها

                           شقایق مجروح

 

  من کنون می دانم

             آن دمی که تن من

              به لقایی برسد در شعله

                 شعله ام در معشوق

                                  همان پرتو نور که فرستاد به دور

                در بستر سیال زمان خواهد گشت

                                                     همچنان خواهد گفت:

                  که زمین تاریک است

                       نور می باید نور

                    شمع باید شد شمع

                                              والسلام.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 0:37  توسط آوای سکوت  |